اسپند روی آتش

یکشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 10:23 ب.ظ

تنگناهای غریب!

 

وجدان لعنتی گور به گور شده که این جور وقتها خوب یادش می افتد به خبرداری و بیدار باشی بازی را برد....

 

بالاخره آن "نع" را گفتم و قید دانش گاه آ. زاد ا. سلامی را زدم!

 

امیدوارم با این عمل احمقانه قید چیزهای دیگر را نزده باشم.به اندازه ی کافی خودم را محکوم و محاکمه ی هیچ و پوچ میکنم پس جای سرزنشی نیست. کسی "من" نیست و دیگران در موقعیت "من" نبوده اند

 

یقین دارم که اگر بودند عاقلانه رفتار میکردند. اما من انگار برای داشتن آرامش روحی مجبورم که احمقانه رفتار کنم.... باز هم خوشحالم که پشیمانی برای خودم باقی نگذاشتم. :)

عمیقاً خوشحالم.

 

...

 

شنبه است! خسته و کوفته از یک روز کاری پر مشغله در بک گراند "نع" کوبنده ای که تحویل اسطرلاب به دستان نشور ، داده ام در ایستگاه متروی ولیعصر فرو میروم.

از هندزفری متصل به موبایل لکنتی ام صدای شجریان در موسیقی "ای عاشقان" به مغزم ریخته میشود.

ولو میشوم روی اولین صندلی زرد رنگ موجود و غرق میشوم در صدای استاد )ازین توصیفات شاعرانه خلاصه)... که صدای زنی چادری از بغل دستی ام آدرس می پرسد.

صدای بغل دستی آدرس اشتباهی بلغور میکند، بدون بیرون کشیدن گوشی ها آدرس درست را فریاد میکشم تا مطمئن شوم که شنیده است!!!

ناغافل پسر بچه ی حدوداً سه ساله ای از پشت چادر زن پیدا میشود! نگاه شیطنت آمیزی بمن می اندازد و کاملاً فیلمیک زانوهایش را فشار میدهد که عمق خستگی اش باورم  بشود!

صدای ورووجک را میشنوم که اول به مادرش میگوید خسته شدم دیگه بشینیم!

انگار منتظر است که دلم بسوزد! مهربان تر از من پیدا نکرده است، لامصب!!!

فایده ندارد! من سر جای به چنگ آورده ام خشکم زده و به پیامدهای "نه" گویی فکر میکنم که صدایش را میشنوم : "خاله میذاری من بشینم"؟!!! خنده ام میگیرد !

هنوز کیف و بار و بندیل را بر نداشته و پا نشده ام که پسرک به یک جهش صندلی ام را پر کرده است!

از مادرش اصرار که برگردم به صندلی و از من انکار که  "بچه خسته شده بذارید بشینه!"(آره جون خودم!)

تک و تعارف من و اوشان تمام نشده که پسرک می پرسد :" خاله چی گوش میدی؟!میدی منم بشنوم؟!!!"

جماعتی غرق مراوده ی تئاتر گونه ی منو پسرک شده اند! می گویم :"به درد تو نمیخوره خاله! ولی بیا گوش بده"!

گوشی را میگذارم توی گوشش. چهره ی پسرک پر از خنده ی تمسخر آمیز شده! چهره جماعت تماشاچی را لبخندهای عمیق و واقعی پر کرده!

 

پسرک میگوید : " خاله این چیه گوش میدی؟! ناری! ناری ! نداری؟!!!"

لبخند تماشاچی ها خنده میشود...

 

" :خیلی متاسف، میگویم نه خاله!  ناری، ناری !ندارم!ببخشید  ...   !"

!قطار از راه میرسد .یادم باشد "ناری ناری" را در اولین فرصت گیر بیارم که لازم میشود