X
تبلیغات
رایتل

اسپند روی آتش

چهارشنبه 17 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 07:01 ب.ظ

وداع در میان لایه های زیر زمین!

بعد از یک تاخیر سه ساعته پرواز و معطلی در مهرآباد،که اگر نبود جا می ماندم از آن پرواز مبارک، دیشب ،زنده (!) و پیروزمندانه  از تعطیلات پر ماجرای ارتحالیدی بازگشتم!

نمیدانم چرا بعضی وقتها سلسله  اتفاقات بد، پشت سر هم ردیف میشوند تا لذت یک خوشی اندک را کوفتت کنند؟!


 اما به کل قصد ندارم باز هم با چس ناله های همیشگی ام، حوصله ی کسی را سر ببرم! ینی نمی خواهم  از گرمای تاقت فرسای اتوبوسی که کولرش  در گرمترین قسمت مسیر خراب بود بگویم و بگویم که سفرِ رفتنم به جای 16 ساعت، 20 ساعت طول کشید، چون راننده اتوبوس به اندازه ی یک وانت بار ،کمپوت آناناس بار زده بود و برادران پلیسِ راه مچش را گرفتند تا دو سه ساعت معطل تخلیه بار به دستان خوشحال سربازان وظیفه بشویم!


این را هم نمی خواهم بگویم که به محض نشستن در اتوبوس از دفتر هواپیمایی کیش ایر تماس گرفتند و اطلاع دادند که  خانم بلیط برگشتت 2زار ارزش ندارد چون ما همینجور محض خنده  و حالگیری پرواز های 15 ام را کنسل کرده ایم! که شما را اسکل خود نموده و برنامه ی سفرتان را  یک روز به تاخیر بیندازیم تا در چشم رئیستان سوسک جلوه کنید !


نباید بگویم ساعت نمایش ِ تئاتر " این تابستان فراموشت کردم" ِ بهاره رهنما،طوری بود که به آن نرسیدم!تا صورتم یک متری کش بیاید!


حتا نمیخواهم بگویم که به خاطر بیماری پدر یکی از دوستان، سفر قمصرمان هم کنسل شد!


قرار است بگذرم از باز نشدن صفحه انتخاب رشته ی سایت سازمان سنجش که تا آخرین لحظه ی مهلت تعیین شده اجازه نداد انتخاب رشته ی  کذایی کارشناسی ارشد را به انجام برسانم!(حالا انگار رتبه ام تک رقمی بوده! والا!)


و در نهایت نگویم از ضد حال بسته بودن درهای  قلعه رودخان به روی خیل عظیم بازدیدکنندگان در روز ارتحال!


در عوض بگویم که چقدر دوست  و آشنای قدیمی و جدید دیدم در این سفر! به جای نمایش بهاره رهنما، تئاتر " گروتسکی بر تبارشناسی دروغ و تنهایی" سجاد افشاریان را دیدم که اتفاقا بهاره رهنما و سیامک صفری هم در آن نقشی داشتند و فوق العاده هم پسندیدم.


از طبیعت فوق العاده ی گیلان و شهر فومن هم که حسابی محظوظ شدیم و از همه ی اینها مهم تر ،دیدن دو دیگر از دوستان وبلاگ نویس بود پس از سه - چهارسال دوستی مجازی! دوستان نازنین ،با مرام ،مهربان و فرهیخته ای که از دوستی با آنها به خودم می بالم. و فقط...  فقط امیدوارم که این دوستی به سر انجام  بعضی از دوستی های کم رنگ شده دچار نگردد!


گاهی شک می کنم به خودم و به دوستانی که مدتی چون رفیق گرمابه و گلستان با آدم همراه می شوند و یک هو کم رنگ میشوند،غیبشان میزند! انگار که نه خانی آمده و نه رفته است...  و نمیدانم که ایراد کار کجاست؟ در کل آموخته ام  که در این دوران از کسی پشیزی انتظار خاص و حتا عامی نداشته باشم! حتا اگر این انتظار در حد دیدن یک کامنت یک کلمه ای ذیل یکی از پستهای وبلاگی باشد!