این عکس رو خیلی دوستش دارم. الان چند ماهه بک گراند سیستمم شده!
به نظرم این عکس دو تا چیز رو گوشزد میکنه؛
1.دست آخر فقط یه هم جنس میتونه به این کشف نائل بشه!
اونایی که خودشونو گم کردن تو چارچوبهایی که نباید ، خوبه به این عکس توجه کنن، فارق از "زن" یا مرد" بودن!
2. حواستون باشه ، شما ها برای الویه و قرمه سبزی و فسنجون پختن به دنیا نیومدین !
عشق هم حتا دلیل موجهی نیست...هر چند هیچی جلودارش نیست!
به قول گودریان : " دیدم که میگم!"
Avec le temps va , tout s' en va*
"سه تار ،ساز اختناق است،ویولون ساز دموکراسی.از بس صدایش لاجون است؛ بغض فرو خورده است انگار؛طنین مخفی ترس و شیدایی..." رضا قاسمی/ وردی که بره ها می خوانند
نمی دانم، کجا و از چه کسی خواندم یا شنیدم که نویسنده ی خوب و داستان خوب ،آنی است که خواننده پس از خواندنش حس کند که می تواند قلمی به دست بگیرد و خودش هم داستانی بنویسد. شاید من به اندازه ی کافی داستان نخوانده ام یا داستان ِ ضعیف، کم خوانده ام. چون بیشتر خوانده هایم توصیه و تبلیغ شده اند. به هر روی ، اغلب پس از پایان خواندن یک اثر خاص، این حس دستی بر آتش نویسندگی گرفتن به سراغم می آید. بگذرم از آنکه هیچ وقت جربزه ی نوشتن نداشته ام یا طبق اصول شیرازی ها خودم را به خواب زده ام تا این حس احتمالا کاذب بپرد!!!
این ها را گفتم که برسم به " وردی که بره ها می خوانند" که گویا اسمش در ابتدا " دیوانه و برج مونپارناس" بوده است! نوشته ی جالب انگیز دیگری از رضا قاسمی، که هنوز خواندنش تمام نشده بود جملات داستان دیگری در مغزم شور گرفتند و پای کوبان و دست افشان امانم بریده بودند!
- مهمترین
ویژه گی این داستان " رمان آنلاین " بودنش است. در پایان فایل پی دی
افی که من دارم نویسنده به تفاوت این نوع داستان نویسی با روال
معمول رمان نویسی به خوبی اشاره کرده است؛
نبود ایده ی اولیه در رمان آنلاین تفاوت بارز است.
-
یکی از ویژگی های آثار قاسمی که در "همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها" و
" چاه بابل" هم مشهود بود وجود
چند خط داستانی و چندین زمان مختلف، بدون حفظ ترتیب در فصول کتاب است. من به شخصه
این شیوه که نمونه اش در نوشته های
نویسندگان این دوره بسیار به چشم می خورد، و ذهن را درگیر تر میکند ،بسیار
میپسندم.(مانند"پاگرد"شهسواری)
خطوط اصلی پیکره ی داستان از نظر نویسنده اینهایند:
1.ماجرای ساختن سه تار جادویی، 2. وقایع بیمارستان و 3. ماجراهای شهر کودکی راوی در بندر ماهشهر
و به نظر من خط چهارم داستان می تواند ماجراهای زندگی راوی در شهر پاریس باشد.
نویسنده نیازی به پایان بندی ندیده است کلیت داستان به خوبی خط وربط وقایع بُرهه های مختلف زندگی راوی را ،بدون ترتیب زمان و مکان و مرزبندی ،تا به انتها به خواننده می نمایاند. هر چند نویسنده در پایان افزوده است که این "رمان آن لاین" نسخه ی نهایی اثر نیست ، به نظر نمی رسد تغییر خاصی در آن اعمال شده باشد.
- نقشه ی جغرافیایی هستی راوی با بزرگتر شدن او،به دست ارازل و اوباش و چاقو کش ها و بچه بازها و عشق های قدیمی و خاطرات خوب و بد،افراد یا افکاری که انگار راوی مجبور است از آنها فرار کند، مدام قیچی می شود و بریده می شود و کوچکتر می گردد. کوچه ها و مسیر ها و راه ها و مکانها یی که به تدریج گذر از آنها برای راوی ممنوع می شود؛
"...پاریس هم شده بود قبرستان؛ نقشه ای که انگار یکی تیغ برداشته بود و همینطور تکه تکه از جغرافیایش بریده بود تا همین تکه ای بماند که چاردیواری آپارتمانم بود. نقطه به نقطه ی شهر ، هر جا که ردی از او بود ،به من می گفت که او رفته است، برای ابد، که این تکه ها برای ابد حذف شده اند از نقشه ی شهر..."
شاید خیلی از ماها، اگر تصمیم به کشتی گرفتن با خاطرات نداشته باشیم و فرار از آنها را به قرار ترجیح داده باشیم،ازین مسیرها و مکانهای ممنوعه زیاد داشته باشیم!
- بی شک وقتی در شهرهایی که نویسنده در آنها زندگی کرده یا داستان در آنها اتفاق می افتد زندگی کرده باشی ،(به قول دوستمان خط سوم) داستان برایت جذابیت بیشتری می یابد. مانند رمانهای احمد محمود برای خوزستانی ها! و در اینجا : منازل سازمانی مِید این انگلند ، در خوزستان برای من (نوعی معماری انگلیسی با رعایت شدید فاصله ی طبقاتی!)
و شاید "سمفونی مردگان" معروفی برای اردبیلی ها و رمانهای دولت آبادی برای خراسانی ها!"سو وشون" دانشور ، برای شیرازی ها و...
- در این رمان، شال هلنا، حتا بیشتر از ساخت سه تار جادویی چهلم ، توجه من را جلب کرده بود! شال نیم متری ای که توسط زنی ارمنی برای وقت گذرانی یا از سر بیکاری ،مدام از یک سو بافته و از سوی دیگر شکافته می شود چون کاموای بیشتری در آن شهر گرمازده پیدا نمی شود.
انگار که شال هلنا استعاره ای ازین زندگی بی سرو ته ما باشد که در استمراری بی پایان و بیهوده مدام آباد و ویران می گردد.
- شباهت های میان "س" و "ش" من را به یاد حرف "او" می اندازد! و ارتباطش بافیلم " درخشش ابدی یک ذهن ...**" ، هر چند به نظر من "ش" کجا و "س" کجا؟!
- یکی از نکات جالب رمان این که بی اهمیت ترین شخصیت ، همسر راویست! ما تا به انتها حتا نمی فهمیم که نام او چه بوده است؟ فقط می دانیم که همسری بوده و راوی از او جدا شده است!
- هر کسی گاهی هوس می کند که صدایی به او بگوید : بذار کمکت کنم جیگر! تو خسته میشی!
پا نوشت:
*: با گذشت زمان همه چیز از بین می رود.
**: به سلیقه ی خودجای خالی را با ترجمه ی مناسب پر کنید ؛ ذهن بی خش!؟ ذهن بی لک! ؟ ذهن بی آلایش؟! ذهن پاک؟! اصلا مگر فرقی میکند؟!!!
***: باسپاس فراوان از دوست عزیزی که فایل پی دی اف این رمان را در اختیارم قرار داد.
"...راستش اگر زنده ام هنوز،اگر گه گاه به نظر میرسد که حتا پرم از جنبش حیات، فقط و فقط مال بی جربزه گی ست. میدانم کسی که تا این سن خودش را نکشته، بعد از این هم نخواهد کشت. به همین قناعت خواهد کرد که برای بقاء ، به طور روزمره نابود کند خود را: با افراط در سیگار ، با بی نظمی در خواب و خوراک ،با هر چیز که بکشد، اما در درازای ایام ؛ در مرگ بی صدا "*...
خواندن این احتمالا شاهکار را تازه آغازیده ام! زیاد در رسایش شنیده ام و این سومین اثر رضا قاسمی ست که میخوانم، پس از " همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها" و " چاه بابل". در همین ده ،پانزده صفحه ی اول ارتباط خوبی برقرار کرده ایم با هم .
.........
فیلمهایی که در هفته ی گذشته دیدم "in time" و " perfect sense" بودند. فیلمهایی شاید تخیلی ،پر هیجان و پر از جدال مرگ و زندگی... اگر عمری بود و حوصله ای و دستی به قلم ، درباره شان خواهم نوشت.
* وردی که بره ها می خوانند- رضا قاسمی
مجبور شدم بعد از سه سال و اندی اسباب کشی کنم! به نوشتن اعتیاد دارم و ترکش برایم ممکن نبود...
آخرین بار داشتم از تهوع سارتر میگفتم. جمله ی پایین هم به نظرم جالب اومد ازین جهت که شاید در زندگی ما هم گاهی پیش بیاد در مورد فرد خاصی همچین حسی داشته باشیم! ؛
"من به همان اندازه دلم میخواست با او ناهار بخورم که دلم میخواست خودم را دار بزنم. " (تهوع ص 169)