در دفاع از دسته بندی های من درآوردی!

 

من آدم چیزدانی نیستم! منظور اینکه مطالعات آکادمیک خاصی در زمینه ی علوم انسانی ندارم.

این روزها در فضاهای مجازی  و در پیامدش دنیای حقیقی ،برای موردِ بَه و بَه و چَه چَه قرار گرفتن بهتر است که یک مدرک مثلا فوق لیسانس فلسفه (!)، علوم اجتماعی، علوم سیاسی و یا مشتقاتشان را زرکوب شده زیر بغل داشته باشی. یا اگر هم نداری باید کلی کتاب کمرشکن و سنگین  مرتبط با فیلسوفان تحلیلی و قاره ای و چه و چه و آراء و نظراتشان را از بر باشی تا حین بحث و جدل ها از آستین مرقع بیرون بکشی و چون چماقی قاطع بر سر مخاطبت بکوبی بلکه پیروز میدان باشی. (چرا که متاثرانه ، عموما در بحث های رایج  یا گپ و گفت های دوستان علوم انسانی دان بیشتر کفتمان مشهود است تا گفتمان.)
خلاصه  این تمایز علوم انسانی دانی می تواند دال بر فرهیختگی بی حد و حصر و کسب منزلت لایتناهی در قضاوتها حتا گردد.
این تمایز گاها در عرصه های مختلف، تمایز رقابتی (!) حتا محسوب می گردد.(یه روز خوب که حسش بود درباره تمایزات رقابتی در عرصه های مختلف توضیح خواهم داد!)
...

من اما مدام پراکنده خوانده ام و این را آسیب عظمای روند مطالعات دست و پا گچ گرفته ام (!)، می دانم.
 در این میان هرگز احساس نکرده ام که حتما لازم است مثلا در فلسفه هوادار جان بر کف و یخه دریده ی یک فیلسوف خاص یا یک ایدئولوژی مشعشع و یا منش فکری ویژه بود! هر کدام را خوانده ام فقط محض این بوده که بدانم چه گفته اند و چرا ؟ که چه بشود؟! خیلی از چیزهایی را هم که از ابتدای سال 80 تا کنون خوانده ام دست فراموشی با خود برده است و دست بنده ی گیج را خالی گذاشته است،بدبختانه!

این همه گفتم که بگویم. تصمیم داشتم درباره ی دسته بندی رمان ها به "عامه پسند" و "خاصه پسند"، بنویسم اما خب گویا حتا سواد لازم نوشتن درباره ی ادبیات و منتسبات به آن را هم ندارم. هر چه بنویسم و بگویم هم صرفا بر اساس مشاهدات و تجربیات میدانی خودم طی این سالهای دمخوری با رُمان است وبس  و هیچ گونه ارزش دیگری هم ندارد.

بار ها شده کتابهایی را خودم خوانده ام ، پسندیده ام و به دوستی امانت داده ام که بخواند (البته با اصرار سیریش وار خودش) و طرف بَعدِ دو روز برگردانده و اصلا حوصله ی مبارکش نکشیده به خواندن! و با صورتی آویخته و صدایی عاری از هر گونه احساس گفته که : هی لیلون! چه حوصله ای داری تو ؟!بابا، بی  ی ی خیال ! با این کتابهات!

اگر طرفداران رمان های رقیق شده ای مانند نوشته های فهیمه رحیمی و مودب پور و امثالهم را سوا کنم از بقیه. باز هم می توانم برای رمان ها دسته بندی عامه پسند و خاصه پسند منتها از نوع دیگر قائل شوم.

این دسته بندی من درآوردی به هیچ وجه از ارزش کار نویسنده و اثر نمی کاهد و فقط کمک می کند که بدانیم چه کتابی را به چه کسی معرفی کرده یا امانت دهیم که بعداً با پک و پوز کش آمده نیایند سراغمان!!!

به عنوان مثال من تمام آثار دولت آبادی را بجز این متاخرها ؛ "سلوک" یا " آن مادیان سرخ یال" در دسته عامه پسندها قرار می دهم. "شوهر آهو خانم" علی محمد افغانی را در دسته ی عامه پسندها می گذارم و " شلغم میوه بهشته" اش را در دسته خاصه پسندها!

نوشته های احمد محمود و مسعود بهنود و عباس معروفی را در دسته ی عامه پسند و نوشته های رضا قاسمی و " من منچستر یونایتد را دوست دارم" مهدی یزدانی خرم را در دسته خاصه پسندها می گذارم.

از حسین سناپور دو کتاب خوانده ام "نیمه غائب" و "ویران می آیی" که اولی را خیلی دوست داشتم ،اما دومی چنگی به دلم نزد و البته هر دو را جزء خاصه پسندها می گذارم. 
کتابهایی مانند "عطر سنبل،عطر کاج" فیروزه جزایری دوما و " کافه پیانو"ی جعفری و مجموعه داستان کوتاه "کفشهای شیطان را نپوش" احمد غلامی را هم در دسته عامه پسند ها می گذارم.

و البته مثلا "بوف کور" صادق هدایت را در دسته خیلی خیلی خاصه پسند قرار می دهم!

به طور خلاصه در دسته بندی من در آوردی ام، داستانهای عامه پسند طیف گسترده تری از مخاطبان را راضی نموده و تعداد بیشتری می توانند با این ها ارتباط برقرار کنند، لُبِ مطلبِ داستان ، باقلوا وار از حلقوم آدم پایین می رود و در خواندن آنها کیف و حظی ست سرشار و لایتناهی! ضمن آن که از ارزش ادبی این داستان ها ذره ای کاسته نشده و اغلب نشان های ادبی مختلفی هم بر شانه ی خود حمل می کنند.



سالخوردگی در سایه آفتاب بی رمق زمستانی!

 

این هم عکسی از اسکندر کوچه ی ما! فراغ بال و خیال رام را تماشا کنید؛

 

               


 یله شدن روی صندلی ارج تاشوی کج و معوج سالهای دور و فرو رفتن در چرت نیم روز، در آفتاب لَش و لاجون زمستان، دهان باز مانده و دست به سینه نشسته در خواب، رادیوی قدیمی همیشه روشن و  بساط رها شده ی  سیگارفروشی که بنظر می رسه بیشتر وسیله ی تفریح است تا امرار معاش ... بنازم این خیال  رام و بختِ آرام را...


 

 

این عکس در پاییز یا زمستان دو سال پیش شکار شده است. در این دو سال نه چهره ی من تفاوت چندانی کرده نه به صورت اسکندر که هفتادو اندی سال باید داشته باشد،خط افتاده!!!

اما یک نوزاد را در نظر بگیرید که دوساله شده است!... چه ربطی داشت لابد؟!!!

 

این عکس من را به یاد جوجه های 5 ریالی می اندازد، که بعد شدند 50 تومانی و بعد تر ها 500 تومانی و لابد حالا با اوضاع گرانی ارز و سکه و طلا و مرغ و تخم مرغ و ... باید 5دلاری شده باشند!  !

جالبترین خاصیت جوجه های مذکور، همین بود که وقتی توی آفتاب می گذاشتیمشان اتوماتیک وار ولو می شدند روی زمین و چشمانشان خمار می شد و تا بودن آفتاب در همین وضعیت مست و ملنگ پخش زمین باقی می ماندند. :)

 

دیدن هر روزه ی اسکندر یا هر پیرمرد و پیرزنی روزهای پیری خودم را گوشزد می کند... امیدوارم علم تا آن روزها سریعتر پیشرفت بکند! لابد این سوال پیش آمده که خب مثلا چه گلی به سر من و شمای پیر مرد -پیرزن، بزند؟!

 

- جشن مهرگان (16 مهر) هم بر همه ی دوستان ،خوانندگان اهل فن، مخاطبان عام  و رفقای اهل دل ،خوش و فرخنده باد.



پ. ن: درگیرم ، فکرم مشغول است، روز های نسبتا استرسناکی را می گذرانم، حوصله چندانی ندارم.

 

تئوریزه ی خشونت ،روایات تلخ و شگفت انگیز

-------  




"من منچستر یونایتد را دوست دارم" به قلم  مهدی یزدانی خرم،  با مقدمه قوی و دلگرم کننده ی نویسنده ، بسیار جذاب آغاز می شود.  دلگرم کننده از آن جهت که خواننده اهل فنی که شما باشید سریعا متوجه می شوید با اثر ویژه و متفاوتی روبرو هستید.

برای خواندن  این کتاب فی الواقع باید صبر و حوصله ی زیادی داشته باشید، بر اعصابتان مسلط باشید و تسلیم سردرگمی ناشی از پیچیدگی ماجراها ، به یکدیگر نشوید. باید دل و جرآت دیدن خون و خونریزی و جنایت و گور به گور شدن آدمها را داشته باشید!، که از صفحه صفحه ی این کتاب خون می چکد و هر شخصیتی که وارد داستان شد باید منتظر کشته شدن فجیعش در چند صفحه بعد باشید! بیشتر قتل ها دلیل و جنبه سیاسی دارند.بعضی هاکلیشه ی ناموسی، بعضی ها کینه های قدیمی ، بعضی دیگر بر سر باج خواهی و تعداد بسیاری هم فقط الکی ! سهواً و از سر بدبیاری مقتول ..........

 پس از استارت داستان در پاییز 83، نویسنده ما را به دهه 20 می برد از آنجا به دهه 30 می کشاند، اما عمده رخدادها  در سالهای 1331 و 1332 و روز های اوج درگیری های میان طرفداران مصدق و سلطنت طلبان اتفاق می افتد، روزهایی که تهران پر است از افسران آمریکایی و انگلیسی و کوچه پس کوچه ها ی تهران به رنگ و بوی خون، خو گرفته اند و غسالخانه ی شهر به تل جنازه های آشنا یا بی صاحب!

داستان با توقف دانشجوی تاریخ دانشگاه تهران در پشت چراغ قرمز عابرین پیاده چهار راه ولیعصر ، که بد لباس است و مریض احوال، کلید می خورد و همینطور از شخصیتی به شخصیت دیگر منتقل می شود ، در جاهایی داستان ها تلاقی های جالبی هم پیدا می کنند، هر کدام ازین  آدمها ممکن است ، نقش پر رنگ یا حتا سیاهی لشکروارانه ای در ماجرای شخصیت قبلی داشته باشند.

یک راوی ناشناس کل داستانها را تعریف می کند و برای روایتش از مکالمه آدمها و تمام فکر و ذهنشان  و پیشینه و آینده شان حتا استفاده می کند. حتا اگر سیاهی لشکر باشند، که اکثرا هم سیاهی لشکرند. در هین خواندن این رمان ممکن است اصلا فکر کنید که در حال خواندن زندگی نامه سیاهی لشکر ها هستید و نه برشی خونین ازتاریخ ایران .
 راوی به شکل منحصر بفرد و ماهرانه ای برای اتصال داستانهایش به هم در جاهایی حتا دست به دامن یک لاکپشت فسقلی لگد خورده ی مفلوک یا یک مورچه ی گرسنه و ازین قبیل می شود و انگار ناچار است  داستان زندگی و فکر و ذهن این جک و جانور ها را هم در هاگیر واگیر شلوغی خیابانهای آن روزهای تهران ، تعریف کند!
 به هر حال دیدن زندگی از نگاه یک لاکپشت بدبخت و گرسنه و تیپاخورده در حالیکه فقط دو سه پاراگراف کل داستان را اشغال کرده ، هم در نوع خودش جالب است .

حکایت دست به دست شدن های عکسی، مربوط به یک افسر نظامی خوش پوش در منظره ای زیبا از شهر پراگ هم انگار از نکات کلیدی داستان بوده و باید دقت شود ، هدف نویسنده از قرار دادن این عکس در استخوان بندی داستان که همگان روند و آیند و عکس مذکور همچنان هست ، چه بوده است؟! تنها مکان عکس مذکور است که عوض می شود ؛ از کیف پول دانشجوی تاریخ تا پشت شیشه ی قاب عکس آویخته در یک کافه بار ،تا چمدان لباس یک زن لهستانی کوچ داده شده به روسیه و بعد به ایران، بساط یک کتاب فروش دوره گرد یا خانه یک نقاش، یا یک شکنجه گر روانی زندان دولت !

 روح های سرگردانِ اغلب مربوط به جنازه های گور به گور شده، پرواز کنان بر بالای شهر اتفاقات خونین را تماشا می  کنند. انگار که اصلا شهر و تمام اتفاقاتش تحت حکومت اینهاست! روحها هم باهم  گفتگو می کنند ،سر علایق سیاسی شان کل می اندازند و حتا حال هم را می گیرند!

 و در پایان یک غافلگیری کوچک از جنس پایان عجیب " سمفونی شبانه ارکستر چوبها "ی رضا قاسمی هم در انتظار خواننده است!

اینکه داستان با یک دانشجوی تاریخ بی پول و مفلوکِ مبتلا به سرطان خون آغاز می شود، استعاره ی جالب و قابل تحلیلیست، اما اینکه چرا دانشجو با خیره شدن به تلویزیونی که در پشت شیشه ی یک مغازه لوازم صوتی تصوری که در حال نشان دادن مسابقه ی فوتبال تیم منچستر یونایتد قرمز پوش است، به یاد سلولهای خونی  ناقص و بیمارش می افتد که عنوان رمان رقم بخورد را اعتراف می کنم که نفهمیدم!

و اما مهم تر از همه، در این رمان باید به تئوریزه ی خشونت  و ریشه های قوی و تاریخی آن در خلقیات جامعه ی ایرانی دقت کرد. ماجرا ها خالی از هر گونه ابراز احساسات همدردانه، متاثرانه یا متاسفانه، نسبت به قتلهای رقت انگیز و ضرب شتم و شکنجه ، بسیار عادی  روایت می شوند انگار که مثلا شکنجه گر ترشی آلبالو انداخته و  در انبار خانه اش نگهداری می کند و نه کلکسیون اجزای بدن انسانها را !!!!

 


 

پ.ن 1 : تا آنجا که می دانم  بسیاری از آدمها و شخصیتها و وقایع این داستان واقعی بوده و وجود خارجی داشته اند و صرفا زاییده ی تخیل نویسنده نیستند.


پ.ن 2 : دوست بسیار عزیزی درباره ی اینکه یزدانی خرم در مصاحبه ای، گویا با لحنی زننده در تخطئه ی نوشته های دیگران کوشیده و داستان ها را به گروه عامه پسند و خاصه پسند تقسیم کرده ، گفته بود و آن قدر شاکی بود که حتا دست و دلش به خواندن کتاب مذکور نمی رفت. به نظرم رسید در اسرع وقت نظرم را درباره ی این گروه بندی در قالب یک پست بنویسم.


پ.ن 3 : در حال خواندن نمایشنامه ای با عنوان " در مه بخوان" از اکبر رادی هستم. که به نظر جنس خفنی می رسد! ؛)


پ.ن 4 : برای جلو گیری از طویل شدن متن و از بین رفتن لذت خواندنش هیچ قطعه ای از داستان را در متن نگنجاندم! (در واقع تخسیر ژن موروثی شیرازی ماست که باز هم فعال شده انگار! :دی)


 پ.ن 5 : کتاب برای بار دوم در سال جاری توسط نشرچشمه منتشر شده و از مجموعه کتابهای قفسه آبی این انتشارات می باشد.قیمت : 6000تومان


سوگند به جامه های فاخرِ زربفت و پر زرق و برق ِ خران!

خیلی لاغر است! مرد افکن نیست! زیادی سوسولی است و کلا لبها نمی توانند ارتباط معنا داری با پیکر لاجونش برقرار کنند! جگرت را خون می کند تا تمام شود! 

!esse  به لعنت خدا هم نمی ارزد این!More  دودش هم که جواب نمی دهد اصلا! صد رحمت به 

مارلبرو فیلتر پلاس که تمام شد، چند تایی پال مال اوریجینال فرد اعلای مِید این خارجه بود که کام دادند و درود خدا بر آنها باد. یک بسته منهای دو نخ ، دان هیل منحصر به فرد سوئیچ دار دو مزه ی خرد سوز هم هست، که واقعا دلم نمی آید تند تند دودشان بدهم  و از طرفی خائفم نکند بیشتر بماند، چیزی از کیفیتش نماند!!!

… های بی خاصیت esseامان ازین

 

دو روز مانده تا آغاز پاییز! باورمان نمی شود این سی و یکمین پاییزیست که جلوی چشممان رژه خواهد رفت! و اغواگری خواهد نمود و به یاد مان خواهد آورد که : اوهوی فرزند پاییز! چه نشسته ای که زندگی تو  در همین روز های زرد و نارنجی و قرمز و طلایی، ام پی تری گشته! از تولدت تا آغاز فصل عاشقی ات ،از مرگ تدریجی عزیزت تا ازدواجت ، از آغاز اشتغال تا روز جدایی و پایان یک زندگی مشترک و پیروزی ها تا شکستها و امسال هم گویا خبری در راه است!!!...

! هر چند نباید جدی بگیری و همه ی اینها اتفاقی اتفاق افتاده است 

 

 

نه این esse لعنتی فاز نمی دهد، با این همه اما انگار نمی شود این فصلِ پر از عصر هایِ ابریِ 

دلگیر باموسیقی متن  انکرالاصوات کلاغها، را دوست نداشت. هیهات...



                      :پس نوشت


 بیش از 10 روز است که " من منچستر یونایتد را دوست دارم" مهدی یزدانی خرم را تمام کرده ام اما حس و حال نوشتن  درباره اش نیامده هنوز

 

  

-         - در حال خواندن نمایشنامه ی دیگری از چرمشیر هستم با عنوان " روایت عاشقانه ای از مرگ در ماه اردی بهشت"!

باری که حملش ناید ز گردون...

نفسش را همراه با تُنالیته ی جغجغه وار صدا ، از جا و مکان گرم و نرمش بیرون می دهد و ناغافل فوت می کند در سک و صورت رنگ پریده ی یخ کرده ام  که : " باید نگاهت رو به زندگی عوض کنی، اینجا و اونجا فرق نمی کنه!"

بنفش می شوم و کم مانده جیغ  برنده ام را مثل شمشیر هاتوری هانزوی Umma در کیل بیل1(!) بر فرق سرش بکوبم که ؛ "چرت نگو محض رضای خدا!" یا حتا ، خیلی معذرت می خوام : " زر زیادی نزن " !!!

حرفهایش درست شبیه حرفهای صد من یه غاز اخیر ، همسر سابقم بود، که تا وقتی اینجا بود و زیر سقف این خانه نفس می کشید، آه و ناله اش از زندگی بی تنوع و کسالت بار در این شهرسوخته، گوش فلک را کر کرده بود و به محض ورودمان در هر سفرِ پایتخت، آنچنان با ولع دوده های هوای تهران را به منتهی الیه آخرین کیسه های هوایی ریه های بخت برگشته اش می فرستاد که انگار باعث و بانی این اقامت ناگزیر من بوده ام و او را از زندگی در لوس آنجلس سیتی محروم نموده ام!!! ....(بلا به دور)

 و حالا که خر پرطمطراق و مبارکشان از پل گذاشته و پایتخت نشین شده اند و حتا نیم نگاهی هم به این گوشه ی گمِ دنیا نمی اندازند که هیچ، کلاهشان را باد به این سو بیاورد ،نمی آیند بردارند ،پیغام و پسغام حواله می کنند که ؛" اینجا و آنجا ندارد،سعی کن خودتو درست کنی!!! باید نگاهت رو به زندگی عوض کنی"!!!! .....یاللعجب!

انگار یکی ازین دو نفر این حرفها را در کلّه ی آن دیگری فروکرده باشد یا هر دو سر یک کلاس مزخرف انرژی مثبت و متعلقاتش نشسته باشند!!!

 باور کنید قصد نک و نال و نق و نوق ندارم. برای بهتر شدن زندگی درین گوشه تمام همّ و غم خود را به کار گرفنه ام و ازین بابت، راضیم از خودم. اما این حرفها از دهان کسی که خودش حاضر نیست  مدت کوتاهی در یکی از مناطق محروم ایران زندگی کند، به کلاسهای مختلف فرهنگی تفریحی  و پیک نیک های آخر هفته و پارتی های دوره ای و امکانات آموزشی و بهداشتی و ...، " نه" ، بگوید، بی خیال کلاس آواز و موسیقی و زبان و یوگایش شود و برود مدتی در سیستان و بلوچستان با نگاه منحصر به فردش ، زندگی پرکیفیتی را پیش بگیرد و از عصرهای دلگیر جمعه ، بعداز ظهرِ فردِ اعلایِ فرنگی با نون اضافه، رقم بزند و حسابی حالش را ببرد، در کَتَم نمی رود!


امان ازین تفاوتها در طول و عرض جغرافیا و جبرهایی در مقیاسهای ناموزون همیشه ! و امان ازین ادعاهای الکی غیر قابل هضم!


- به اطلاع عموم دوستان برسانم اینجانب  تا یک ماه دیگر، 17 سالی می شود که ساکن این شهرم ، در حالیکه از بدو تولد تجربه ی زندگی در شهرهای تهران،شیراز، پاریس، جهرم، تبریز ، اصفهان و اهواز ( از حداقل3ماه تا حداکثر 10 سال)را  هم داشته ام! و امیدوارم که عنقریب ازین " شهر خدا "2 کنده شده و بالاخره همانجایی زندگی کنم که دلم می خواهد! اینجا و آنجا ندارد هم به نظرم حرف مفت است! اگر فرقی ندارد، دوستان، خودشان تشریف ببرند،مدتی در اقصا نقاط سر کنند،باشد که رستگار شوند!

 


پا نوشت:


1. kill bill از فیلم های مورد علاقه ی بنده ساخته ی تارانتینوی عزیز


2. city of God  فیلم فوق العاده ی فرنالدو میلر برزیلی