-------
"من منچستر یونایتد را دوست دارم" به قلم مهدی یزدانی خرم، با مقدمه قوی و دلگرم کننده ی نویسنده ، بسیار جذاب آغاز می شود. دلگرم کننده از آن جهت که خواننده اهل فنی که شما باشید سریعا متوجه می شوید با اثر ویژه و متفاوتی روبرو هستید.
برای خواندن این کتاب فی الواقع باید صبر و حوصله ی زیادی داشته باشید، بر اعصابتان مسلط باشید و تسلیم سردرگمی ناشی از پیچیدگی ماجراها ، به یکدیگر نشوید. باید دل و جرآت دیدن خون و خونریزی و جنایت و گور به گور شدن آدمها را داشته باشید!، که از صفحه صفحه ی این کتاب خون می چکد و هر شخصیتی که وارد داستان شد باید منتظر کشته شدن فجیعش در چند صفحه بعد باشید! بیشتر قتل ها دلیل و جنبه سیاسی دارند.بعضی هاکلیشه ی ناموسی، بعضی ها کینه های قدیمی ، بعضی دیگر بر سر باج خواهی و تعداد بسیاری هم فقط الکی ! سهواً و از سر بدبیاری مقتول ..........
پس از استارت داستان در پاییز 83، نویسنده ما را به دهه 20 می برد
از آنجا به دهه 30 می کشاند، اما عمده رخدادها در سالهای 1331 و
1332 و روز های اوج درگیری های میان طرفداران مصدق و سلطنت طلبان اتفاق می افتد،
روزهایی که تهران پر است از افسران آمریکایی و انگلیسی و کوچه پس کوچه ها ی تهران
به رنگ و بوی خون، خو گرفته اند و غسالخانه ی شهر به تل جنازه های آشنا یا بی
صاحب!
داستان با توقف دانشجوی تاریخ دانشگاه تهران در پشت چراغ قرمز عابرین پیاده چهار راه ولیعصر ، که بد لباس است و مریض احوال، کلید می خورد و همینطور از شخصیتی به شخصیت دیگر منتقل می شود ، در جاهایی داستان ها تلاقی های جالبی هم پیدا می کنند، هر کدام ازین آدمها ممکن است ، نقش پر رنگ یا حتا سیاهی لشکروارانه ای در ماجرای شخصیت قبلی داشته باشند.
حکایت دست به دست شدن های عکسی، مربوط به یک افسر نظامی خوش پوش در
منظره ای زیبا از شهر پراگ هم انگار از نکات کلیدی داستان بوده و باید دقت شود ،
هدف نویسنده از قرار دادن این عکس در استخوان بندی داستان که همگان روند و آیند و
عکس مذکور همچنان هست ، چه بوده است؟! تنها مکان عکس مذکور است که عوض می شود ؛ از
کیف پول دانشجوی تاریخ تا پشت شیشه ی قاب عکس آویخته در یک کافه بار ،تا چمدان
لباس یک زن لهستانی کوچ داده شده به روسیه و بعد به ایران، بساط یک کتاب فروش دوره
گرد یا خانه یک نقاش، یا یک شکنجه گر روانی زندان دولت !
روح های سرگردانِ اغلب مربوط به جنازه های گور به گور شده، پرواز کنان بر بالای شهر اتفاقات خونین را تماشا می کنند. انگار که اصلا شهر و تمام اتفاقاتش تحت حکومت اینهاست! روحها هم باهم گفتگو می کنند ،سر علایق سیاسی شان کل می اندازند و حتا حال هم را می گیرند!
و در پایان یک غافلگیری کوچک از جنس پایان عجیب " سمفونی
شبانه ارکستر چوبها "ی رضا قاسمی هم در انتظار خواننده است!
اینکه داستان با یک دانشجوی تاریخ بی پول و مفلوکِ مبتلا به سرطان خون
آغاز می شود، استعاره ی جالب و قابل تحلیلیست، اما اینکه چرا دانشجو با خیره شدن
به تلویزیونی که در پشت شیشه ی یک مغازه لوازم صوتی تصوری که در حال نشان دادن
مسابقه ی فوتبال تیم منچستر یونایتد قرمز پوش است، به یاد سلولهای خونی ناقص
و بیمارش می افتد که عنوان رمان رقم بخورد را اعتراف می کنم که نفهمیدم!
و اما مهم تر از همه، در این رمان باید به تئوریزه ی خشونت و ریشه های قوی و تاریخی آن در خلقیات جامعه ی ایرانی دقت کرد. ماجرا ها خالی از هر گونه ابراز احساسات همدردانه، متاثرانه یا متاسفانه، نسبت به قتلهای رقت انگیز و ضرب شتم و شکنجه ، بسیار عادی روایت می شوند انگار که مثلا شکنجه گر ترشی آلبالو انداخته و در انبار خانه اش نگهداری می کند و نه کلکسیون اجزای بدن انسانها را !!!!
پ.ن 1 : تا آنجا که می دانم بسیاری از آدمها و شخصیتها و وقایع این داستان واقعی بوده و وجود خارجی داشته اند و صرفا زاییده ی تخیل نویسنده نیستند.
پ.ن 2 : دوست بسیار عزیزی درباره ی اینکه یزدانی خرم در مصاحبه ای، گویا با لحنی زننده در تخطئه ی نوشته های دیگران کوشیده و داستان ها را به گروه عامه پسند و خاصه پسند تقسیم کرده ، گفته بود و آن قدر شاکی بود که حتا دست و دلش به خواندن کتاب مذکور نمی رفت. به نظرم رسید در اسرع وقت نظرم را درباره ی این گروه بندی در قالب یک پست بنویسم.
پ.ن 3 : در حال خواندن نمایشنامه ای با عنوان " در مه بخوان" از اکبر رادی هستم. که به نظر جنس خفنی می رسد! ؛)
پ.ن 4 : برای جلو گیری از طویل شدن متن و از بین رفتن لذت خواندنش هیچ قطعه ای از داستان را در متن نگنجاندم! (در واقع تخسیر ژن موروثی شیرازی ماست که باز هم فعال شده انگار! :دی)
پ.ن 5 : کتاب برای بار دوم در سال جاری توسط نشرچشمه منتشر شده و از مجموعه کتابهای قفسه آبی این انتشارات می باشد.قیمت : 6000تومان
پایه ی خوندن همیشگی رادی ام .. می بینی چه قلم توانمندی داره خدایش بیامرزاد
بعله. در مه بخوان که تمام کمال داره قدرت این قلم رو نشون میده!
اما هیشکی پایه خوندن این نوشته ی دراز من نیست !میبینی!
کجاش دراز بود آبجی ؟!
در کل روزهای سرد وبلاگستان است و همه وبلاگ ها را مه گرفته،بر خود سخت نگیر که من هم به زور مه شکن آمدم !
از مهدی یزدانی خرم ترجمه هایش را مقاله هایش در ذهنم است و از او داستانی نخواندم
طولانی بود دیگه داداش! ملت حوصله خوندن ندارن. دیدم که میگم . اما ما به نوشتنمون ادامه میدهیم!
امیدوارم همه تجهزیات مه شکن داشته باشن.
سلام خوب معرفی کردم نویسنده اش را نمی شناختم ممنون
سلام
سپاس امیدوارم بخونید و لذت ببرید.
کتاب رو که نخوندم و چیزهایی هم که درموردش نوشته شده خیلی ضد و نقیضه. این لینک و کامنتاش یه نمونه از ماجرا:
http://mennu.blogfa.com/post/304
ملت خیلی سخت میگیرن درخت...
من یه مدت نقد فیلم و کتاب ها رو قبل از اینکه ببینم یا بخونم، میخوندم. همین باعث میشه قید خیلی از آثار رو بزنم.
ترجیح میدم خودم بخونم اول.این خیلی بهتره.
سلام خوش بحالت چقدر کتاب می خوانی، به حالت غبطه می خورم مهرآیین عزیز
سلام نجیبه جان
تو دیگه چرا؟ تو که در مرکز خواندن و نوشتنی خواهر من. اتفاقا منم به شما و دوستت (دوستمون)غبطه میخورم!
خوبه که می خونی. معرفی کن ما اسمارو یاد بگیریم جلو ملت تعریف کنیم لااقل :))
آره خیلی خوبه. تنها کاری که ازم بر میاد. تو بقیه زمینه ها به ویژه ادامه تحصیل که بی خاصیت ظاهر شدم حسسسابی...
سلام
یادمه روزی ابراهیم گلستان به یزدانی خرم نوشته بود جوان من شما را نمی شناسم اما شمایلی شبیه مسیح دارید!
یزدانی خرم با همین رمان (که ابته من نخوندمش!) میتونه جای خودش رو باز کنه. اما متاسفانه ایشان بنا بر اخبار واصله تشکیل باند دادند و... همون کاری که گلشیری کرد و... جاودانه نشد!
در حال خواندن رمان فوق العاده ی شرم اثر سلمان رشدی و ترجمه ی عالی مهدی سحابی هستم
سلام
تریپ هنریه دیگه مثلا!!!
احوال ممریتزیو!
خب قیافه اش با اون محاسن و موهای طویل بی شباهت هم نیست!
هر کی ندونه شما میدونی که بنده معمولا به شخص نویسنده یا هنرمند یا متفکر کاری ندارم. باند هم اگر تشکیل داده مبارکش باشه.جاودانه هم نشه خودش کرده که لعنت بر خودش باد.
مهم چکیده ی فکر این اشخاص هست که منِ مخاطب میتونم ازش یاد بگیرم و لذت ببرم و استفاده کنم.
ایول. کاش میشد درباره اش چند خطی بنویسی ای کرکس!
سلام
1- ممنون از نوشابه اولی که برای مخاطب "اهل فن" باز کردی
2- خب با این معرفی مثل این که این کتاب من رو به خودش دعوت کرد...
3- پایه ایم... پس من چی بگم!!
سلام


1. خواهش میکنم. نوش جان. گوارای وجود خوانندگان اهل فن!
2. آخ جون! بالاخره منم یه کتاب به میله ی بدون پرچم معرفی کردم و متمایل یه خوندنش شد!!!
3.شما که به جای پایه چهار پایه داری برادر! شما دیگه چرا آخه؟!!!
به هر روی میخواستم اینجا اسمایلی "همدردی" بذارم که بلاگاسکای نداره دیگه!مراتب همدردی یک وبلاگنویس را پذیرا باشید!
چیزی که این روزها نمی خوام ماجرای کشت و کشتاره! اعصابش رو ندارم.
پس نخون اینو. اما خیلی حیفه....
با فضای داستان فاصله دارم فعلا. نفرت و کشتار و قتل چیزی عاید نمی کنه. لا اقل من اینجوری دیدم. گرچه تلخی خشونت تیوریزه شده توی فرهنگ عامه و فرهنگ سیاسی ما یه امر واقعیه که ازش گریز نیست.
هر کس خودش رو بهتر میشناسه به هر حال.
خیر گریزی نیست... اما خوندن این رمان هم به نظرمن خالی از لطف نیست.
سلام
هنوز هم به رمان ایرانی خوش بین نیستم یزدانی خرم را با این مصاحبه شناختم
http://www.adabiatema.com/index.php/2012-06-18-09-49-49/2012-06-20-14-12-34/183-2012-06-25-11-25-19/1053-2012-06-25-00-50-54
همین مصاحبه هم بهم می گوید خواندن کتابش در اولویتم نیست .
سلام
هیچ وقت نمیشه این قدر مطلق قضاوت کرد.
رمان های ایرانی زیادی خوندم و واقعا از خوندنشون پشیمون نیستم و اتفاقا کلی هم لذت بردم.
همیشه درک فضای وطنی برای من یکی ملموس تره.برای همین هیچ وقت نتونستم ارباب حلقه ها رو تموم کنم با " مرشد و مارگاریتا" در یک سوم پایانی کتاب تونستم ارتباط برقرار کنم. رومن گاری یک استثناست البته!
با این همه بازم خوبه در اولویت نیست فقط! و حذف نشده از لیستت!
من رمان را نخوانده ام ، اما به نظر می رسد شما در نوشته کوتاه بسیار کامل معرفی کرده ای ..
و ان دانشجو که از لباس قرمز منچستر یونایتد به سرطان خود خود می رسد ، به نظر من اسطوره جامعه و مردم از خود بیگانه و مسخ شده است ، که دانشجویش ، نه اخوند و بسیجی و پاسدار و بی سواد و هپروت باور .. که انتظارش می رود چنین باشد .. خشونت در جامعه ایران با سربریدن حسین در کربلا اغاز می شود و تفکر و باور دروغینی که در فکر ایرانی فرو رفته که خون حسین و همراهان در راه عدالت ریخته شده ..
ای بابا من چرا این هم مدت از شما بی خبر بودم و لینک نکرده و ادرس جدید نگذاشته ام !؟
از نا امیدی و یاس و گند و لجن و فلاکت اقتصادی و فقری که ایران را فراگرفته است ، بما هم اثر کرده ..
در ادرس جدید لینک شدی ..
با سپاس.بنده تمام تلاش خودم رو کردم که مختصر و مفید درباره ی کتاب بنویسم. اما گویا اونقدر جذاب تعریف نکردم که تعداد زیادی رو علاقمند به خوندنش کنم!
خوبست دیگران هم بخوانند و درباره اش بنویسند و تحلیل کنند تا ما هم یاد بگیریم.
اتفاقا چند باری سر زدیم به آدرس قبلی و دیدیم سوت و کور است گفتیم لابد ترک نوشتن نموده اید!
درود بر مهرآیین.فکر کنم بار سومی باشد که امدم کامنت دهم.اینبار موفق شدم!یادم نیست چه ها قصد داشتم بگویم. زده ای در کار نمایشنامه؟دنیای جالبی ست.
سلام
ای بابا! چند تای دیگه از دوستان هم نتونستن برای این پست کامنت بذارن!!! این روزا اینتر نت هم گیر پیدا کرده...
نمایشنامه تصویر فلسفه ی زندگی است در یک کلام! دنیای جذابیست.
نمیفهمم چم شده.. این الان سومین وبلاگیه که من رفتم و فکر کردم که قبلا برای پست جاری کامنت گذاشتم اما انگار نذاشتم! دیوانه شدم فکر کنم!
البته نمیتونم نظری بدم نه این نویسنده رو میشناسم.. یعنی اسمش آشناست ولی فکر نکنم چیزی ازش خونده باشم.. و نه کتاب رو خوندم.. فقط کماکان خوش به حالت!
برای اینکه ممریزو هم گیر نده... آقا نمیشه خوند دیگه گیر نده اعصاب ندارم!
احتمالا تو هم جز کسانی بودی که کامنت گذاشتن و میگن کامنتشون پریده!
دور از جونت خواهر گرامی دیوانه چرا؟!
رفیق فابریک محمد قوچانیه، بعیده اسمشو کسی نشنیده باشه!
ممریو! بی خیال سر به سر گذاشتن این طفل معصوم شو!نمیبینی اعصاب نداره؟!
این که خوش بین نیستم مطلق قضاوت کردنه ؟؟
تو رو ... هیچی بگذر !
رمان متولد ایران نیست و رمان نویس های ایرانی با اینکه گاهی رمان های خیلی خیلی خوبی نوشته اند و من هم خونده ام و لذت برده ام اما انگشت کوچیک رمان غربی هم نمی شوند.
از معاصرها من سمفونی مردگان عباس معروفی ، چراغ ها را من ... زویا پیرزاد ، نیمه غایب حسین سناپور و ... را خوانده ام و پسندیده ام . اما این ها تعدادشان خیلی کمه
باز هم می گویم به رمان ایرانی خوش بین نیستم
البته نه به آینده اش . به چیزی که تا الان هست .
ضمناً اعصاب هم ندارم در این زمینه
دارم «آخرین انار دنیا» رو می خونم
نیستیا