X
تبلیغات
رایتل

اسپند روی آتش

یکشنبه 10 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 01:11 ق.ظ

گنجینه یا حکایت لنگه کفش در بیابان؟!

 

یک گنجینه کشف کرده ام! درست در گوشه دنج اتاق خودم در تیمارستان فعلی که در آن سکونت گزیده ام! یک فایل 4 طبقه و سرشار! آن قدر پُر که  کشوهایش به سختی  بازو بسته می شود و کالری ها کالری باید بسوزانم برای بیرون کشیدن یکایکشان! ؛
دوره کامل مجله کیان ! بخارا و ارغنون! (حالا اگر نه دوره کامل اما؛ اکثر شماره گان!) به علاوه تعداد زیادی کتابهای فلسفی – سیاسی – علوم اجتماعی و البته ادبیاتی.

اتفاق بس دلگرم کننده ایست در تیمارستانی که شتر با بارش گم می شود ، سگ صاحابش را نمی شناسد و یابو ، توهمِ تصور ِ اسبِ تک شاخ ِ زرین سُم را در خیال خام، از خود می تراشد!

دارنده ی کتابها (صاحابشون!) شبیه فلسفه خوانهای نوع "از خود مُچَکر(!)"است. جزء کسانی که در بدو ورودم به این اداره پرچم سرخ جنگ را بالا برد و به یک نیش و دو کنایه در کوس جنگ قویاً دمید! و با این وجود قبول کرده که گاهاً از گنجینه اش استفاده کنم.بعید میدانم آدم رک و بی محابایی مانند او در مخمصه تک و تعارف گیر افتاده باشد! به هر حال من به ترکیب تازه ی " نوع متعالی خود خواهی"* در این موارد ایمان دارم! و هوشمندانه  سر این از خودراضیِ خودشیفته را هم با پنبه خواهم برید!؛" هستم"!!! همینقدر بدجنس هستم وقتی به موردهای اینچنینی برخورد کنم؛ "می شوم" !

...

نوشته ی بالا را یادم نمی آید درست چند ماه پیش نوشته بودم،بس که نوشته جات ریز و درشت در مغزم انبار کرده ام! همین را بگویم که در این مدت مدید تنها یک جلد از آن گنجینه را خوانده ام  بس که وقت ندارم!
 آن قدر وقت ندارم که نمی رسم حتا نوشته های رفقای شفقای را بخوانم!
آن قدر حتا وقت ندارم که از سفرهایم بنویسم!

چرا وقت ندارم؟! گاهی به نظرم می رسد در بُهتی ابدی گرفتار آمده ام.....

شاید باور نکنید رفقا اما آخرش ما هم بهمن جوجی شدیم،شاهد هم یه چهار پنج تایی موجود است!!!


 

*- برگرفته از "شب ممکن" حسن شهسواری که درباره اش نوشته ام و آن نوشته هم در حال خاک خوردن است...