X
تبلیغات
رایتل

اسپند روی آتش

جمعه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 12:33 ب.ظ

دم مزن ! سکوت کن که گفتن تو نیش داره ... (1)


از دیوانه خانه به تیمارستان ، از تیمارستان به جنون کده!!!...

 البته واضح و مبرهن است که دور است از انتظار  است، مهیا بودن همه شرایط و پایان محرومیت! چرا که "محرومیت"، همانا به کوهان شترِ رنج می ماند که معلوم نیست چرا همیشه اینجا نشسته و قصد عزیمت نیز ندارد!!! بنابر این بسیار متوقعانه است که انتظار داشته باشی ؛1-در جایگاه خودت مشغول به کاری باشی که سابقه اش را داری، 2- در عین حال  رئیس خوب و مهربان و اهل دل و با مرامی داشته باشی که سخت گیری را بوسیده به کناری نهاده باشد و 3- در عین حال همه امکانات اداری ات فراهم باشد و از همه ی اینها مهم تر 4- انتظار دیوانه نبودن همکارانت را نداشته باشی!

 بعنوان نمونه در جایگاه کاری فعلی، بنده با مورد یکم و دوم از موارد فوق الذکر مشکلی ندارم اما مورد سوم مهیا نیست و مورد چهارم حالت  آزار دهنده دهشتناک دارد! آنچنان که مرتب به خودت بگویی : هی! فلانی نکند خودت هم یکی از اینها شده باشی! یا نکند در آینده ی نه چندان دور دیوانه ای تمام عیار و کودنی بی مثال از تمثال تو بسازند که دیگر نه خودت و نه هیچ بنی بشری نشناسدت!

 اگر در محل های کاری قبلی همکاران فوج فوج و لبیک گویان به قصد استفاده از مزایای پرشمار  بسیج، به جرگه بسیجیات ملحق می شدند حالا همکاران جدید با اعتقاد راسخ و ایمان عملی در این "لشکر مشکل "1 خدا عضویت دارند. در همین راستا به مکالمه ی ذیل که دغدغه این روزهای یکی از همکاران اینجانب است توجه بفرمایید:

"-این سوال این روزهای منه که خیلی بهش فکر می کنم و زیاد با دوستام در میون میذارم  و در موردش بحث میکنیم : به نظر شما روزه ما قبول تره(!) یا کسانی که در مناطق بسیار بد آب و هوایی و در شرایط کاری عملیاتی سخت مشغول به کارند؟

+ البته نیت انسان مهم است و چه بسا فرد گرسنگی تحمل کند و  عملا تقوا پیشه نباشد و کارهای دیگری کند که تمام این گرسنگی کشیدن را بر باد دهد و ..."


مکالمه بین خانم و آقای همکار در حالیکه بنده ناظر هستم ادامه پیدا می کند تا می رسد به جایی که خانم همکار رو به آقای همکار می پرسد :" ینی شما واقعا روتون می شه وارد بهشتی بشید که فاطمه ی زهرا (س) اونجاست؟"!!!

سطح دغدغه ی همکارن در جنون کده ی فعلی آنقدر نوبر است که نمیتوانم محل مباحثه را ترک نکنم! و از ترس آنکه وارد بحثم کنند میگریزم...


خلاصه اینکه ازمشاهده ی و صحه گذاری بر دله دزدی های شیطان صفتها فرار کردم و از خاله زنک بازی ،تجمل گرایی و چشم و هم چشمی در تیمارستان هم گریختم و در چنگال همکاری افتادم که جیگر وار(!)، هر جمله را سه بار بلکه بیشتر تکرار کند آنهم با صدایی زنگ دار و جغجغه وار و بلند که همه ی مدیران و روسا به طور شفاف ، حتا در جریان امور خانوادگی و زناشویی اش قرار بگیرند! از این یکی هم فرار کردم و حالا جایی کار می کنم که همجوار اداره گزینش شرکت است و  همه مخلسانه در "لشکر مشکل" عضویت دارند و این به مثابه زندگی در دهان شیر است برای اینجانب! چه می شود کرد هستیم فعلا در ایستگاه دیوانه خانه ی چهارم و این بهتر است از رفتن به شرکتی با رئیس چندش آور و معلوم الحال!


پ ن :


1- سخن من باری ،نه از مشکل ایشان بود! خود از مشکی بود که ایشانند!!!


2-با یک حساب سر انگشتی به این رسیدم که گویا این اولین جمعه در سال جدید است که در خانه هستم و نه در کوه و دشت و دمن!!!! و بالاخره فرصت نت گردی پیدا کردم در شرایطی که هیچ سایتی باز نمی شود!