X
تبلیغات
زولا

اسپند روی آتش

شنبه 25 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 11:06 ب.ظ

آن مرد در باران رفت ! او "پول" دارد!


 

مردک چشم رنگی ،احتمالا یکی دو سانت از من بلند تر بود (!) و البته واضح و مبرهن بود که دو سومش زیرخاکی است! یا همان زیر زمین است.

 رنگ رخساره ی سرخ و سفید و لپ های گل انداخته ،کت و شلوار شیک و خوش دوخت ، عینک فیلان ، ساعت بهمان، ادکلن چنان ، همه رقمه تمول را در فرد مورد نظر فریاد می زد، هر چند که خودش هم بدش نمی آمد و حتا گاهاً احساس می شد که خوشش هم می آید تموّلش بصورتِ هایلایت به چشم بیاید  و لحظه ای مغفول نماند! مثلا این جمله ی ترجیع بند وراجی هایش ، زیادی توی ذوق می کوبید :" خب! منم که پول دارم!!!" (ضمناً با لحن لوس و نچسب رامبد جوان بخوانید!)

مثلا قرار بود با خانوم نون ، از رفقای گرمابه و گلستان دوران دانشجویی همراه شوم تا آقای کاف چهل ساله،مجرد و پولدار، دارای مقدار متنابهی نیت خیر در کمک به کودکان ک.ار را ملاقات کنیم، ایده بدهیم و ایده بگیریم  که مقدار پولی که اوشان قرار است اختصاص دهد به این امر خیر و خداپسندانه در حوزه اجتماع را چطور مدیریت کنیم بهتر است!

 در خلال همین صحبتها متوجه خطرات اعلان های عمومی و فراخوانهای اینترنتی در فیسبوک یا پلاس یا حتا وبلاگ شدم! هیچ وقت به این فکر نکرده بودم  که اعلام شماره حساب برای جمع آوری کمک های مردمی در ایران چه تبعات ممکنی در پی دارد.


توجیه من توسط خانوم نون عزیز که چرا برای بچه های مدرسه ای در کَن نمی شود راحت پول جمع کرد و کمک رسانی به آنها به دلیل اتباع افغانی بودنشان دشوار است،خیلی طول نکشید، اما توجیه شدنم توسط آقای کاف که چرا اوشان اعتقادی به کار گروهی با خانوم نون و گروهش ندارد و ترجیح می دهد با من یا یک نفر دیگر بصورت انفرادی همکاری کند، به جایی نرسید!

  او" پول" دارد، "پول" و یک روانشناس را در اختیار من می گذارد ، روانشناس در ازای مشاورات ماهیانه اش در مدرسه ی مذکور و ارائه حضور و غیابش ، هر ماه مبلغی از من دریافت میکند!!! با این تفاسیر من احساسم فقط این بود که چوب لباسی ای که لباسهایم را به جای میخ به او آویزان میکنم نقش مهم تری از من  در چرخه ی زندگی خواهد داشت!!! البته دوستان خلاق من حتما مثال های قیاسی بهتری خواهند زد. (در مورد فرد چندش آور مذکور نمیخواهم وارد حوزه های بدبینانه شوم و تفسیر و قضاوت کنم و ترجیح میدهم اصل را بر برائت بگذارم!)

القصه، قرار بود دیروز خبر نهایی تصمیم من را به او بدهیم. اما قبل از جدا شدن از آن مرد که در باران رفت ... تصمیم من گرفته شده بود و فقط مانده بود که جیغ بنفشم سر خانوم نون را بشکافد :

 " هی نون! این آدمای تفلون صفت و ندید بدید رو از کجا گیر میاری؟! آیا ما واقعا به پول همچین آدمهای پر پک و پزی نیازداریم؟ !!! "

 و گم شدن پژواک صدای من در سرما و باد و باران و سیاهی شب در نزدیکیهای متروی صادقیه را  در این صحنه ی فیلم متصور شوید که چقدر تامل برانگیز و تاثیر گذار است!!! :
" آیا ما واقعا به پول همچین آدمهایی نیاز داریم ؟!!!...."


بعد از 11 سال رفاقت، نون خیلی خوب می دونه که من با همچین آدمهایی نمیتونم کار کنم. اما هنوز جواب این سوال رو نگرفتم که آیا ما برای به دست آوردن پول همچین آدمهایی لازمه در هر حدی تحملشون کنیم؟!!!و آیا ما به "پول" او که در باران رفت ، نیاز داریم؟!