X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

اسپند روی آتش

پنج‌شنبه 16 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 11:44 ب.ظ

زنده باد ولگردی!


 اتفاقات ریز و درشتی رو تو این مدت  یک ماهه و نیمه از سر گذروندم! انتقال و جابه جایی پر ماجرا در یک روز تماماًبارانی آذرماه  که  به سلامتی و میمنت جاگیر شدنم، تازه دارم به لحظه لحظه اش فکر میکنم!؛
 روزهای پر استرسی بودند اما انگار من جمع اضدادم؛ استرس و بی خیالی!


خیلی پررو منشانه است که آدم درگیری مثل من  به صورت ریلکسیشن و اسلومیشن لابه لای اون همه دغدغه ی کلافه کننده که هر کی می شنید، رسماً می گرخید ، ساک تنیس رو بندازه روکولش و با پوزیشن دست در جیب و سوت بر لب، راه زمین تنیس رو در پیش بگیره!


بی خیال زمین و زمان، دوست و آشنا و فک و فامیل و بهم ریختگی فاجعه آمیز حاصل از اسباب کشی و حتا آنفولانزای خنس کذایی، کوله ی کوه نوردی ببنده و بره به جایی که کولاک های بد مصّبش، بد معروفن!(تو مایه های جایی که عرب نی انداخت!)


از آسمون فوق العاده آبی و خوشرنگ کوهستان الوند و پیوند فرخنده اش با سپیدی برفهای قله ی کوه نمی گم که دل ملت آلودگی زده ی گرفتار، غیییژ بره! (دونقطه دی!) 

در عوض از ارتفاع زدگی و ساعت ها برف نوردی میگم که برای بعضیها  خسته کننده و نفس گیر و "برو بابا چه حوصله ای داری تو !" ست!!! 


خیلی هیجان انگیزه که پاتو بذاری روی برف و ندونی قراره این پا تا چه عمقی فرو بره!!!

 انتظار داشته باشی نهایتا سی سانت باشه عمق برف اما تا بالای زانو فرو بری روی یه سطح شیبدار برف پوش!!! چندباری هم لیز بخوری و تکل از پشت بری روی پای همنورد های از همه جا بی خبر مفلوک، تا اسباب خنده جفت و جور شه!!!

میگفتن شانس من بوده که اون روز هوا صاف بود و خبری از باد و کولاک و تیکه های یخ نبود.


در مورد مشکل ارتفاع زدگی هم خدا رو شاکرم که هر بار یه آقای مهربون و با شخصیت و  فردین صفت رو خدا می رسونه که بدون هیچ چشم داشتی(!)، آب میوه و شوکولات و انواع و اقسام قرص های ضد تهوع و...  برسونه!!!


القصه،وبلاگ نویسی که شما باشین ، هنوز آثار بمب اتمی منفجر شده ناشی از اثاث کشی از سرو روی این  خونه ی فسقلی پاک نشده, اما 4 روز تعطیلی مشتی هم منو نمی نشونه سر خونه زندگیم!

 لازمه که حتما برم تئاتر "هفت شب با میهمان ناخوانده در نیویورک" فرهاد آئیش و فیلم "بی خود و بی جهت " عبدالرضا کاهانی رو ببینم و توصیه کنم دوستان هم بروند ببینند!

لازمه  یه دوستی مجازی دیگه رو حقیقی کنم.

 لازمه خیابون گردی کنم.

 لازمه لذت ببرم از دوران خوش ولگردی و دیوانگی، که معلوم نیست تمومی داشته باشه یا نه ....

 لازمه برای فرار از بحران سی و یک سالگی و احساس پوچ ِ زندگی باری به هر جهت و بی خودو  بی جهت خودم، بزنم به کوه وکوچه و بی خیالی و دنبال توجیه هم نباشم!

 نمی دونید چه لذتی داره منتظر تماس و پیام هیچکس خاصی نبودن! ترجیح میدم نباشه عاملی که منو پرتاب کنه به سمت تلفن همراهم! 

بذار هر کی هر جور دوست داره فکر کنه. بی خیالی طی کردن بهترین نسخه است انگار!


 فعلن تا اطلاع ثانوی :" زنده باد ولگردی در پایتخت! "




پایین نوشت : بنظرم گره زدن تعطیلی تهران( بدلیل آلودگی)، به مناسبت 16 آذر در شرایط فعلی خنده داره!