X
تبلیغات
رایتل

اسپند روی آتش

پنج‌شنبه 4 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 12:56 ق.ظ

به درک!سرتو بکوب به دیوار


دارم جمع میکنم بخشی از بار و بندیل را! از جمله لباسهای زمستانی و چند جفت کفش و کلاه وشال و کیف های مختلف و کتابهای سر دستی و امثالهم!

تنها خبر خوب و  بهترین خبری که از ابتدای امسال شنیدم همین بود که :" خانوم شما شنبه اول وقت بیا همینجا مشغول شو!"

از دیروز از خوشحالی زیاد شوکه شده ام و نمیدانم چه جور عکس العملی نشان بدهم بهتر است!!! فقط یادم مانده  که بلافاصله تلفنی به یک نفر خبر دادم و هر دو از فرط خوشحالی یک رب  جیغ میکشیدیم! از او تبریک و از من تشکر بابت دلگرمی دادن هاش در این مدت سه ماهه

چقدر خوب است  که احساسم اصلا شبیه حس خمینی لحظه ورود به انقلاب در آستانه 12 بهمن 57 نیست!!! :))!

 ...

اما .... همیشه همینطور است! وقتی مشغول خانه تکانی می شوم یا قرار است بار و بندیل ببندم یا در زوایای خانه به دنبال گمشده ای می گردم، به آنها می رسم.... خیلی خوشحالم که حداقل به قاب و قالب آلبوم های آنچنانی  هرگز راه نیافتند و برای همیشه در پاکت زرد رنگ اولیه شان باقی ماندند،در مرحله انتظار انتخاب برای آلبوم یا قاب! انتظاری همیشگی...ابدی...

 

دیدن اینها آنقدر قدرت دارد که دست کم روی پوسته ی خوشحالی ناشی از انتقالم به پایتخت خش بیندازد! و آنقدر دلم را به درد بیاورد که گلویم را بغض بگیرد و هوس سیگار به سرم بزند، هرچند کشیدنش در این ساعت فقط خوابم را می پراند و باید قیدش را بزنم ،!حیف است  از دست دادن  این خواب آلودگی!ا

شاید وقت سوزاندنشان رسیده باشد... ://



تئاتر "راه زنان" کوشک جلالی را هم دیدیم. ای ی ی بد نبود.