اسپند روی آتش

شنبه 22 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 09:26 ب.ظ

در دفاع از دسته بندی های من درآوردی!

 

من آدم چیزدانی نیستم! منظور اینکه مطالعات آکادمیک خاصی در زمینه ی علوم انسانی ندارم.

این روزها در فضاهای مجازی  و در پیامدش دنیای حقیقی ،برای موردِ بَه و بَه و چَه چَه قرار گرفتن بهتر است که یک مدرک مثلا فوق لیسانس فلسفه (!)، علوم اجتماعی، علوم سیاسی و یا مشتقاتشان را زرکوب شده زیر بغل داشته باشی. یا اگر هم نداری باید کلی کتاب کمرشکن و سنگین  مرتبط با فیلسوفان تحلیلی و قاره ای و چه و چه و آراء و نظراتشان را از بر باشی تا حین بحث و جدل ها از آستین مرقع بیرون بکشی و چون چماقی قاطع بر سر مخاطبت بکوبی بلکه پیروز میدان باشی. (چرا که متاثرانه ، عموما در بحث های رایج  یا گپ و گفت های دوستان علوم انسانی دان بیشتر کفتمان مشهود است تا گفتمان.)
خلاصه  این تمایز علوم انسانی دانی می تواند دال بر فرهیختگی بی حد و حصر و کسب منزلت لایتناهی در قضاوتها حتا گردد.
این تمایز گاها در عرصه های مختلف، تمایز رقابتی (!) حتا محسوب می گردد.(یه روز خوب که حسش بود درباره تمایزات رقابتی در عرصه های مختلف توضیح خواهم داد!)
...

من اما مدام پراکنده خوانده ام و این را آسیب عظمای روند مطالعات دست و پا گچ گرفته ام (!)، می دانم.
 در این میان هرگز احساس نکرده ام که حتما لازم است مثلا در فلسفه هوادار جان بر کف و یخه دریده ی یک فیلسوف خاص یا یک ایدئولوژی مشعشع و یا منش فکری ویژه بود! هر کدام را خوانده ام فقط محض این بوده که بدانم چه گفته اند و چرا ؟ که چه بشود؟! خیلی از چیزهایی را هم که از ابتدای سال 80 تا کنون خوانده ام دست فراموشی با خود برده است و دست بنده ی گیج را خالی گذاشته است،بدبختانه!

این همه گفتم که بگویم. تصمیم داشتم درباره ی دسته بندی رمان ها به "عامه پسند" و "خاصه پسند"، بنویسم اما خب گویا حتا سواد لازم نوشتن درباره ی ادبیات و منتسبات به آن را هم ندارم. هر چه بنویسم و بگویم هم صرفا بر اساس مشاهدات و تجربیات میدانی خودم طی این سالهای دمخوری با رُمان است وبس  و هیچ گونه ارزش دیگری هم ندارد.

بار ها شده کتابهایی را خودم خوانده ام ، پسندیده ام و به دوستی امانت داده ام که بخواند (البته با اصرار سیریش وار خودش) و طرف بَعدِ دو روز برگردانده و اصلا حوصله ی مبارکش نکشیده به خواندن! و با صورتی آویخته و صدایی عاری از هر گونه احساس گفته که : هی لیلون! چه حوصله ای داری تو ؟!بابا، بی  ی ی خیال ! با این کتابهات!

اگر طرفداران رمان های رقیق شده ای مانند نوشته های فهیمه رحیمی و مودب پور و امثالهم را سوا کنم از بقیه. باز هم می توانم برای رمان ها دسته بندی عامه پسند و خاصه پسند منتها از نوع دیگر قائل شوم.

این دسته بندی من درآوردی به هیچ وجه از ارزش کار نویسنده و اثر نمی کاهد و فقط کمک می کند که بدانیم چه کتابی را به چه کسی معرفی کرده یا امانت دهیم که بعداً با پک و پوز کش آمده نیایند سراغمان!!!

به عنوان مثال من تمام آثار دولت آبادی را بجز این متاخرها ؛ "سلوک" یا " آن مادیان سرخ یال" در دسته عامه پسندها قرار می دهم. "شوهر آهو خانم" علی محمد افغانی را در دسته ی عامه پسندها می گذارم و " شلغم میوه بهشته" اش را در دسته خاصه پسندها!

نوشته های احمد محمود و مسعود بهنود و عباس معروفی را در دسته ی عامه پسند و نوشته های رضا قاسمی و " من منچستر یونایتد را دوست دارم" مهدی یزدانی خرم را در دسته خاصه پسندها می گذارم.

از حسین سناپور دو کتاب خوانده ام "نیمه غائب" و "ویران می آیی" که اولی را خیلی دوست داشتم ،اما دومی چنگی به دلم نزد و البته هر دو را جزء خاصه پسندها می گذارم. 
کتابهایی مانند "عطر سنبل،عطر کاج" فیروزه جزایری دوما و " کافه پیانو"ی جعفری و مجموعه داستان کوتاه "کفشهای شیطان را نپوش" احمد غلامی را هم در دسته عامه پسند ها می گذارم.

و البته مثلا "بوف کور" صادق هدایت را در دسته خیلی خیلی خاصه پسند قرار می دهم!

به طور خلاصه در دسته بندی من در آوردی ام، داستانهای عامه پسند طیف گسترده تری از مخاطبان را راضی نموده و تعداد بیشتری می توانند با این ها ارتباط برقرار کنند، لُبِ مطلبِ داستان ، باقلوا وار از حلقوم آدم پایین می رود و در خواندن آنها کیف و حظی ست سرشار و لایتناهی! ضمن آن که از ارزش ادبی این داستان ها ذره ای کاسته نشده و اغلب نشان های ادبی مختلفی هم بر شانه ی خود حمل می کنند.