X
تبلیغات
زولا

اسپند روی آتش

جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 10:31 ب.ظ

تکه هایی از بازخوانی نمایشنامه ی یرما، اثر لورکا

 

می خواهم درباره ی "رقص مادیان ها " ی محمد چرمشیر که در واقع بازخوانی نمایشنامه ی  "یرما" اثر لورکا است، بگویم  و از خو گرفتن به دنیای پر از تظاهر و تبعیض برای هر دو جنس ! خو گرفتن هایی که نوع اغراق آمیزش در این نمایشنامه سخت پیداست. هرچند تشابهات بسیار و بی اغراقی هم در فرهنگ این جامعه ی اسپانیولی - نمایشنامه ای و جامعه ی خودمان می توان یافت.خرده فرهنگ هایی که آنچنان بهشان خو کرده ایم که تخطی از آنها قبیح به نظر می رسد!این گفتگوی آشنا را لابد بسیار شنیده اید :


- جدا شدند؟چرا؟

- معلومه دیگه. زنه نتونست مردش رو نگه داره!

به همین سادگی! احتمالات دیگر به ذهن بالغ هیچ کس نمیرسد انگار!

...

برویم سراغ نمایشنامه؛

اول بگویم که تقابل تک گویی های دونا ماریا و دون پی یت رو ، که انگار نمایندگان مذهبی جامعه پیش رویمان(مانند حاج خانوم و حاج آقای حوزه ی خودمان)،  هستند ، از اهمیت زیادی در شناخت تربیت رایج در جامعه ی نمایشنامه " یرما " برخوردارند.

 

دونا ماریا :

" همیشه  بذارین مردهاتون خیال کنن خیلی مردن، حتا وقتی قد قاطرم مردونگی سرشون نمیشه. وقتی میان خونه جلوی در واساده باشین. چشم هاتون بخنده حتا اگه تا وقت اومدنش یه ریز گریه کرده باشین. یه جوری نفس بکشین که انگار با اومدن اون، هوای خونه تازه شده. حتا اگه از بوی عرقش عق تون بگیره..."

 

 

دون پی یت رو :

" زن مثه اسبه. وقت سوار شدن،اسبت رو نوازش کن،اما وقت تاخت،شلاقش بزن... زن مثه اسبه.با یال اسبت بازی کن،اما گاهی یه ضربه بزن میون چشم هاش تا بفهمه سوارش فقط تویی... ریگ و سنگ رو از سم اسبت بیرون بیار،اما میخ نعلش رو محکم توی سمش فرو کن... بذار اسبت بره تا جایی که افسارش راه می ده،اما به موقع افسارش رو بکش..."

 

نقش اول نمایشنامه  متعلق به یرما، زنی است که زندگی اش را در سکوت و انزوا و تنهایی خانه ی شوهری که هیچ علاقه ای به او ندارد و تنها بر اساس رسوم ،پا به خانه ی او گذاشته و در آرزو ی داشتن فرزند و اتنظار مادر شدن به سر می برد. با مرگ نوزادِ ماریا( یکی از زنان داستان )، این چالش پر رنگ می شود که اصولا "نداشتن" بهتر است یا "از دست دادن" ؟
 شاید چون بنده، دو بار چیزهایی  عزیزی را در زندگی  از دست داده ام،نظرم به ماریا، مادر نوزاد از دست داده نزدیک تر است که همانا "نداشتن" بهتر از ،"از دست دادن" است اما  یرما تا پایان داستان به دنبال داشتن و از دست دادن است!

با پیشروی  نمایشنامه و افتادن پرده ها ،پی می بریم که چطور  اسارت و بندِ آداب و رسوم و خرافات محلی یا مذهبی ، انسانها را به جان هم انداخته. عرفیاتی که دست و پا خطا کردن جزئی از آنها، بی برو برگرد سرنوشت محتوم مرگ را در پی دارد. در این جامعه یک مرد برای رسیدن به عشقش باید رقیب را از سر راه بردارد. قانون واضح  و روشن است : اگر نکشی ، کشته می شوی!

حتا اگر برای پرهیز از خون ریزی معشوق را به رقیب بسپری، بیم آن می رود که معشوق همچنان دل در گروی عاشق داشته باشد. پس پیش از آنکه خیال کوچیدن عملی شود، جان به جان آفرین تسلیم خواهد شد . ؛

ویکتور :

" رفتن برای من خیلی سخته، اما انگار بهتر اینه که برم. برای خودم نیست که میخوام برم. برای توئه. نمی خوام زندگیت به خاطر من سخت بشه. یرما،این جا سرزمین تلخی هاست. سرزمین حسرت ها.این جا رویاها زود از یاد می رن.این جا فردا همین امروزه. دیروزی هم نداره.یرما اینجا باید به خیلی چیزها تن داد...من دارم میرم چون بلد نیستم این  جا چه جوری زندگی کنم..."

 

دون میکله :

"جنازه رو که ببینین معلوم میشه از پشت زدنش.یه ضربه میون کتفش. جنازه رو که ببینین معلوم میشه طبق سنتهای خودمون کشتنش. این یعنی قانون این جا شکسته شده بوده، و یه کسی باید همه چی رو دوباره سر جاش برمیگردونده..."

 

در دیگر تک گویی های دون و دونا و زنان سیاهی لشکر ، در می یابیم که در سرزمین یرما، مردها حق ندارند عشقشان را به همسرانشان ابراز کنند. زنها مدام باید به جای ابراز غم و شادی و خنده و گریه فقط اشک بریزند! مردها باید حسود باشند و نگذارند زن هایشان بی سرپوش از خانه بیرون بروند. مردها نباید بگذارند زن ها با اشکهایشان صاحب خانه و پسرها و مردهایشان بشوند! زن ها مدام برای به دست آوردن همه چیز باید التماس کنند!(حتا مادرشدن!) زن ها باید شوهرانشان را روی سینه هایشان بخوابانند تا آنها حرفها، خشمها ، دلتنگی ها ، امیدها و آرزوهایشان رابگویند اما خودشان با کسی حرف نزنند! و باور کنند که مثل خانه و بچه و گاو و گوسفند و میز و صندلی مال مردهایشان هستند!

هر چند در خلال این تک گویی ها به نظر می رسد که دونا این توصیه های مشمئز کننده به زنان را بر اساس سیاست ِ مسخره ی "چگونه مرد خود را رام و عوض کنیم "، می گوید اما فضای سرزمین نفرین شده ی داستان تا انتها بوی وهم و ظلمت ِمرگ می دهد. تا پایان نفس ها در سینه حبس می ماند و خاطر پر می شود از خشم و بعید نیست خانم خواننده ای که من باشم و آقای خواننده ای که شما باشید گاها ازسر خشم ،ناسزا  و بد و بیراهی به همراه دندان قروچه  حواله ی شخصیتها داستان بنمایید.

 

دونا ماریا :

"مردها زود به همه چیز عادت می کنن.شما به هیچ چیز عادت نکنین.مردها زود سر عادت هاشون می مونن...با عادت های مردهاتون نجنگین،آروم عوضشون کنین. نذارین مردهاتون بفهمن که دارن عوض میشن، آروم عوضشون کنین...به مردهاتون بگین عادتهاشون رو دوست دارین، آروم عوضشون کنین."


 والبته این هم اعتراف دون ؛

 

دون پی یت رو :

" مردها هیچ وقت حالیشون نمی شه،چه قدر عوض می شن ، هر روز که با یه زن زندگی می کنن."





پایان نوشت :

 

- در پایان به دوستان عزیز توصیه میکنم اگر و تنها اگر به خواندن نمایشنامه علاقمندید و رگه هایی از مازوخیسم مزمن در وجودتان حس میکنید این نمایشنامه ی کوچک در قطع جیبی نشر نی را بخوانید.

کتاب من چاپ دوم- 1390- از سری دورتا دور دنیا نمایشنامه (17)


- از محبوبه ی عزیز به خاطر آشنا کردن اینجانب با نوشته های محمد چرمشیر بی نهایت سپاسگذارم.