اسپند روی آتش

دوشنبه 13 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 01:29 ق.ظ

دلا خو کن ...


- خو کردن به تنهایی، شبیه کارهای سخت و سنگین و شق القمرهای نوع بشر به نظر می رسد. دست کم برای من که این طور بوده است.

 

- این بار اولین باری بود که در  سفر تنهایی به تهران به هیچ دوست و آشنایی خبری از خودم ندادم و هیچ برنامه ی مشخصی برای دیدن کسی نریختم!

 تنهایی سری به موزه ی هنرهای معاصر و پارک لاله و بازارچه اش زدم، تنهایی رفتم به تماشای تئاتر. تنهایی یکی دو ساعت را در شهر کتابِ شریعتی گذراندم. و با  گروهی که هیچ کدام از اعضایش را نمی شناختم در دو سفر کوتاه گل گشت و کوهنوردی همراه شدم! اولی گل گشت طالقان و دومی صعود به قله ی 4850 متری علم کوه!!!

 

- این اولین صعود من بود! اولین قله ی  واقعی که در تمام عمرم دیده ام ،بالایش نشسته و به رسم یادبود عکسی انداخته ام!

 

 درک درستی از فتح بلندترین قله ی ایران بعد از دماوند،با ارتفاع4850 متر، نداشتم!
برایم جالب بود که چرا از آن گروه 17نفره فقط 7 نفر داوطلب صعودند! بماند که از آن هفت نفر،فقط من و 3 نفر دیگر  به قله رسیدیم!

 

 برایم عجیب بود که چرا  تیم ها ی کوهنوردی حرفه ای دیگر،که از همدان ،اصفهان،قزوین و مازندران آمده بودند، وقتی از کم تجربه  گی و محل سکونتم باخبر می شدند انگشت حیرت به دندان می گرفتند و کلی تشویقم می کردند!

 در سرمای وحشتناک نیمه شب دامنه های علم کوه،کمبود شدید اکسیژن و با وجود دوشبانه روز بی خوابی ،تمام مدت صعود در خواب راه می رفتم و گه گداری که از من غافل می شدند چند ثانیه (تا زمانی که متوجه توقف من بشوند)روی تخته سنگی برف آلود استراحت میکردم.

 بعدا فهمیدم که انگار لابه لای این توقف های کوتاه به لطف یکی از کوهنوردان، یکبار از خواب مرگ نجات پیدا کرده ام! فقط همین را می دانم که گویا با این همه کم تجربه گی در کوهنوردی، خیلی شانس آورده ام که حالا زنده ام و درحال نوشتن این خطوط!

 

- حالا 24 ساعت است که بعد از آن همه هیجان تک نفری بازگشته ام  به روال روتین روزمره گی. به کار و ورزش و اینترنت و تماشای رادیو هفتِ تلویزیون در پایان هر شب! برنامه ای که حرفهای گفتنی بسیاری درباره ی خوبی ها و احترام گذاشتن ها و مهربانی ها  دارد. 

گفتگوهای جالب با چهره های آشنا ،مصاحبه های نه چندان کودکانه با کودکان تخس و سر و زبان دار! داستانهای کوتاه و طنز وبسیار جذاب و حرفهای زیادی درباره ی عشق و دلتنگی و حتا تنهایی! امشب خواننده ای در ترانه ای میخواند که :" در کنار توام، حتا اگر از من کناره بگیری..." سوای از آنکه چقدر مخالف این حرفم، رمانس آن قدر غلیظ بود که واقعا از حس و حالش خوشم آمد.

 

- بالاخره خو می کنم به همین زندگی روتین پر از تنهایی مهم نیست دلیلش این باشد که : " دلا خو کن به تنهایی که آن هم عالمی دارد " یا،  " دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد "


و این هم یک عکس ناشیانه از کوهپایه های سرسبز گوسفندسرا،محل اطراق گروه!: