اسپند روی آتش

چهارشنبه 21 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 06:10 ب.ظ

دنیایی که پر است از سرزمین های گوجه های سبز !



تا صد صفحه اول فقط غر میزدم! هزار بار گفتم ،صد رحمت به "تنهایی پر هیاهو"!

اما این اواخر اونقدر  با راوی همزاد پنداری می کردم که دلم نمی خواست کتاب تموم بشه! فضای سرزمینی که به شدت به نظرم تخیلی می رسید حالا عین شهر و روستاهای مملکت خودم بود!

دیکتاتوری دیکتاتوریه دیگه آغا جان ! شاخ و دم هم نداره!

 از اونجایی که بنده علاقه غیر قابل وصفی دارم به ادبیات سیاسی و رمان " نان  و شراب" و " قلعه ی حیوانات" و ازین دست از جمله کتابهایی بودند که حسابی جذبم کردند این کتاب هم برام خیلی خیلی قابل توجه بود. اما خب این مقوله هم کاملا سلیقه ایه و به نظرم خوندن کتابی مثل " سرزمین گوجه های سبز" هرتا مولر، دارنده ی کلی جوایز ادبی، فقط باید به علاقمندان مقوله ی ادبیات سیاسی توصیه بشه ، تا بعدا به لعن و نفرین دوستان دچار نشیم!

خط به خط و جمله ی جمله ی کتاب سرشار از خفقان و ترس ناشی از زندگی در یک دیکتاتوریه.

جالب اینکه اتهاماتی که در بازجویی ها به دختر دانشجوی راوی زده میشه بی شباهت به اتهاماتی که تو مملکت خودمون به فعالان سیاسی چسبونده میشه نیست : مشکلات اخلاقی و روابط نامشروع!

یک نکته ی جالب دیگه ، همنامی سروان بازجو با سگ هارش هست که در این هم هزار نکته ی باریکتر ز مو پیداست!

اسم راوی یا همون دختر دانشجوی مبارز سیاسی در تمام داستان نامعلوم باقی میمونه!


میدونم از حوصله ی خوانندگان وبلاگی خارجه اما دلم نمیاد جملاتی از داستان  که به نظرم فوق العاده اومدند رو اینجا نگذارم!

 ؛

-          "لولا می نویسد :همه به هنگام دعا و نیایش خودشان را می خارانند... پروردگارما در عرش و تمام شهر در فرش آکنده از کَک است." ص27

 

-          "جز فقر هیچ کس ششمین بچه را نمی خواست..."ص 21

 

-          " ما همه برگ داریم. وقتی برگها پژمرده می شوند، دیگر آدم بزرگ نمی شود؛چون ایام کودکی سپری شده است. وقتی پیر و چروکیده می شویم ،برگها رشد واژگونه  می کنند : چون عشق رخت بر بسته است."ص 15

 

-          "پس همه ما روستایی هستیم.سرهای ما ممکن است زادگاهمان را ترک گفته باشد،اما پاهای ما درست وسط دهکده ی دیگری ایستاده است. هیچ شهری در سایه ی دیکتاتوری رشد نمی کند؛ چون هر چیزی  که زیر نظر گرفته شود، حقیر و کوچک  می ماند." ص 53

 

-          "معنی و مفهوم شرح بیماری مادران ما در نامه هایشان ، برای این بود که رهایی واقعا کلمه ی زیبایی است."

 

-          "تنها کسانی که قصد فرار نداشتند ،دیکتاتوری و پاسدارانش بودند." ص 58

 

-          "ادگار ، کورت و گئورگ ، با نوشتن شعر و عکس گرفتن و گهگاه  با زمزمه ی آواز، باعث ترویج  نفرت نسبت به گورسازان می شدند این نفرت به پاسداران آسیب می زد . این نفرت باعث می شد که کم کم تمام پاسداران و دست آخر خود دیکتاتور ، کارشان به دیوانگی بکشد. "  1 

 

 

-          "... این ترانه در کشور ما شهرت زیادی داشت. اما دو ماه پیش که خواننده اش از مرز گریخت ، خواندن آن قدغن شد..."

ص 70

 

-          "...به این فکر افتادم که چگونه آدم میتواند همان طور که صادقانه می اندیشد زندگی کند؟ " ص 73

 

-          "... در همین ایام پدر مرد. دکتر گفت : کبدش به علت عرق خوری ، مانند غازی پرواربندی شده باد کرده است. .. جواب دادم : کبدش همانقدر با عظمت است که آوازهایش در ستایش پیشوا !
دکتر انگشتش را روی لبانش گذاشت. او تصورکرد،منظورم دیکتاتور است؛ حال آنکه مقصودم  هیتلر بود.
دکتر انگشت به لب گفت : مرض لاعلاجی است. مقصودش بیماری پدر بود، اما من فکر کردم دیکتاتور را می گوید. "ص 73

 

-          "... از وقتی خانم مارگریت را شناختم،تقدس برایم به معنی نان خشک سفید رنگ در دهان بود،که شکم را به قارت و قورت می انداخت و آدم را وادار به فحش دادن میکرد."  2

 

 

-          ادگار گفت : اسب ها را به حدی محکم میزنند که منگوله ی تازیانه در ذهن آنها نقش می بندد؛منگوله هایی که مشابه آن در مقابل چشمانشان هم آویزان است  و اسب ها  از ترس منگوله ها دایما یورتمه میروند. "

 

-          ادگار گفت  : وقتی لب فرو میبندیم و  سخنی نمیگوییم، غیر قاب تحمل می شویم و آنگاه که  زبان می گشاییم از خود دلقکی می سازیم.   3



به خودم گفتم : " پاکیزه گی و پارسایی به هم وابسته اند. او نباید کثیف وارد بهشت شود. "




1 : اتفاقی که ما هم انتظار داریم تو مملکت خودمون بیفته! به اضافه ی شایعه سازی درباره ی بیماری های دیکتاتور ....


2 : در مورد خانم مارگریت،صاحبخانه ی راوی لازمه بگم که محل درآمدش از پختن نان برای مراسم عشای ربانی کلیسا ست. این خانوم عادت داره اضافه های خمیر رو برای خودش برداره خشک کنه و موقع تماشای تلویزیون با سر و صدای زیاد میل کنه و بعد که شکمش باد می کنه ، شروع کنه به آروغ زدن و حتا فحش دادن! :دی

 

3 :  رمان با این جمله ی ادگار آغاز میشه و با همین جمله به پایان میرسه.



پ. ن : کتاب من ترجمه ی غلامحسین میرزا صالح، انتشارات مازیار ،چاپ هشتم و  شاید بهترین عیدی بود که امسال از یک دوست خوب گرفتم :)