اسپند روی آتش

سه‌شنبه 6 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 06:10 ب.ظ

مسخره گی !

دلت میگیرد وقتی دور و برت را نگاه می کنی و می بینی همه چیز این زندگی مسخره است! همه چیزش... مثلا همین فرش شش متری زمینه کرمی پهن شده میان مبلهای راحتی ... که حالا یادت افتاده چقدر فیلمهای معناگرای خفن، را به حالت دراز کشیده روی آن دیده اید! خاطرات لعنتی...
از فکر کردن به اتفاقات مسخره خسته می شوی،سیگاری می گیرانی و بلند می شوی در مساحت اندک خانه قدمی بزنی ،بلکه  افکار مسخره  ی افسار گسیخته ی بی حیا ،از کله ات بپرند! بعد ناگهان پشت تنها پنجره ی خانه  متوقف می شوی به دیدن یک منظره ی  نه چندان دلپذیر و البته مسخره !؛
مادر جوان و شیک پوشی که پسر بچه کوچکش را با خونسردی تمام ، کنار دیوار آجری کوچه سر پا می کشد.
شلوار پسرک را بالا می کشد ،دستش را می گیرد و با دلی آرام و قلبی مطمئن(!) صحنه را ترک می کنند و از آنها تنها یک دایره ی خیس روی زمین به جا می ماند...
پوزخند میزنی!به خودت می گویی : "لابد مجبور بوده اند!:/ " و برایت توجیه می شود که چرا قضای حاجت  بعضی از آقایان درمکان های نسبتاً عمومی نباید عجیب باشد و دیگر ازین که دختری را می بینی که در شرایط مشابه آرزو ی پسر بودن می کند  هم متعجب نشوی !

بعد هم که به طرز مسخره ای به خودت نهیب میزنی :" هی لیلون! خیلی سخت میگیری..."

 


پ.ن : به راستی این زندگی کذا چه اصرار دارد به تکرار تواریخ؟!!!

پ.ن 1 : در حال خواندن کتاب "سرزمین گوجه های سبز" از هرتا مولر هستم! فضای سیاسی این یکی فوق العاده تخیلیه و یه جورایی به تنهایی پر هیاهو گفته " زکککی!"

پ.ن 2 : این دفعه دارم میرم شیراز!