X
تبلیغات
رایتل

اسپند روی آتش

یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 05:34 ب.ظ

تکه های "تنهایی پر هیاهوی"

 

یک هفته طول کشید غوطه خوردن در" تنهایی پر هیاهوی" هرابال!

 



یک هفته مدام در آغاز فصول یا میانه ی آنها به کرات از زبان هانتیا ، راوی داستان،چیزی شبیه این می خواندم  که  :

" سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم و این " قصه ی عاشقانه" ی من است. سی و پنج سال  است که دارم  کتاب و کاغذ باطله خمیر می کنم و خود را چنان با کلمات عجین کرده ام که به هیئت دانشنامه هایی در آمده ام که طی این سالها سه تنی از  آن ها را خمیر کرده ام..."

فضای سرد و تلخ و مایوسانه داستان ممکن است در ابتدا توی ذوق بزند و خواننده را بیزار کند از خواندنش. آن هم خواننده ای که من باشم ؛با تنهایی پرهیاهویی از نوع دیگر!
 با این حال دلم نمی آمد زمین بگذارمش. دلم می خواست بدانم سرنوشت مردی که سی و پنج سال را در کار خمیر کردن کاغذ باطله و کتاب به کمک یک دستگاه پرس در زیر زمینی نمور  پر از موش تحت نظر رئیسی غرغرو  و گویا بد ذات ! گذرانده است به کجا می رسد؟

مردی که در زندگی اش هیچ شور و شوق و جنبشی به چشم نمی خورد و تنها دلخوشی اش شادی های کوچکی هستند، مانند ؛ نجات نسخه های ناب کتابهای فلسفی مشاهیر از بلع توسط دستگاه پرس و گرد آوری کتابخانه ی نفیسی که تا سقف خانه اش بالا رفته است، پیدا کردن کتابهای مورد علاقه یک کشیش و شاد کردن استادی با نسخه های قدیمی مجله های نقد تئاتر!

انگار برای هانتیا هر رویدادی در زندگی خالی از خرده نکبت نمی تواند باشد، حتا زمانی که از مانچا ،معشوقه ی دوران جوانی اش ، یاد میکند، ضایع شدن های او در جمع و سرخوردگی اش را به یاد می آورد!

و انگار که نویسنده منتقدی که مدتها کتابهایش در کشور ممنوع الچاپ بوده  است عامدانه خواسته است فضای سراسر نکبتی از آن زمان شهر پراگ پیش چشم خواننده بگذارد... این تلخی و نکبت  در تمام زوایای داستان  به چشم میخورد  و حتا ردی از اشرافیت و لوکس گرایی نمی یابی در کشوری که در آن سوسیالیسم حکومت می کند و بسیاری از کتابهای توقیف شده راهی پرس خانه های تولید خمیر کاغذ می شوند.

گویا کار در محیطی شبیه این و و مدتی همکار بودن با گارگری شبیه هانتیا ی داستان ،دستمایه ی ذهن هرابال برای نوشتن "تنهایی پر هیاهو" شده است.


فضای داستان گاهی آنقدر چندشناک می شود که واقعا دلت میخواهد زودتر تمامش کنی! مثل گفتن از حمام نرفتن هانتیا! کشتن پشه ها و مگسها روی سر و صورتش هنگام کار در آن زیر زمین نمور و مخوف و باقی ماندن آثار خونین بر سر و صورت!، قتل عام موش ها همراه کاغذهای باطله در دستگاه پرس، داستان مرگ داییِ هانتیا و انتقال جسدش و...بدبختی های دختران کولی و...


"...نعش دایی دو هفته کف اتاقک راهداری افتاده بود تا عاقبت یکی از لوکومتیورانها پیدایش کرد، در حالیکه بدنش پوشیده از کرم و مگس ، مثل پنیر آب و بر کفپوش اتاقک گسترده بود.... و من که به بوی تعفن زیرزمینم عادت دارم رفتم بیل و بیلچه برداشتم و به ضرب یک بطری مشروب روم که مامورها به من دادند، اول با  بیل و بعد با بیلچه تکه  بقایای دایی ام را ،آرام وفروتن، تراشیدم و جمع کردم. مشکل ترین قسمت، موهای سرخش بود که چنان در کفپوش  اتاق فروو رفته بود که انگار خارپشتی زیر کامیون  رفته با شد. برای تراشیدن این قسمت  ناچار شدم از قلم( اسکنه) استفاده کنم..."

پس از آنکه هانتیا نعش دایی اش را در تابوت قرار می دهد :


"... یک نسخه از کتاب کانت را آوردم و بین دو دستش قرار دادم. کتاب را  در صفحه ی آن متن زیبایی که بی رد خور  خون مرا  به جوش می آورد باز  کردم. آن جایی که می گوید:  دو چیز مرا مدام  با اعجابی  فزاینده  و از نو پر میکند؛ آسمان پر ستاره ی بالای سرم و قانون اخلاقی درون وجودم.  ولی بعد فکرم را عوض کردم. کتاب را ورق زدم و به جوانی کانت رسیدم و یک قطعه ی حتا زیباتر از قبلی پیدا کردم : هنگامی که روشنایی لرزان شبی تابستانی پر از تلألو ستاره ها و ماه بدر تمام است، من به اوج آن نازکدلی ای میرسم که از حس دوست داشتن جهان و در عین حال تحقیر این جهان  تشکیل یافته است... "

 

در اشاراتی که توسط هانتیا به فیلسوفانی  چون نیچه، شوپنهاور، سارتر و کانت و ... و آثارشان می شود میتوان دقیق شد  و هزار نکته باریکتر ز مو را گرفت . در کل این داستان برای علاقمندان به فلسفه آن هم نوع قاره ای اش میتواند جذاب تر باشد. که خب بنده اهلش نیستم!

با اینکه هانتیا بارها درجای جای روایتش به پایان عصر شفقت اشاره میکند ، در اواخر کتاب این ترجیع بند را این طور تکمیل میکند :

" نه، آسمان عاطفه ندارد، ولی احتمالا چیزی بالاتر از آسمان وجود دارد که عشق و شفقت است، چیزی که من مدتها از یاد برده ام."


چیزی که انگار بیشتر ما دیر زمانیست که از یاد برده ایم یا اگر به یاد داریم کم کم باید یک بوفه ی شیک برایش دست و پا کنیم!


 


پ.ن 1:کتاب من که هدیه یک دوست عزیزست ترجمه پرویز دوایی ،انتشارات کتاب روشن ، و چاپ نهم می باشد.

پ.ن 2 : این پست قرار بود دیشب اینجا گذاشته شود که به دلیل خاکشیر بودن اعصاب بنده پست قبلی جایش را گرفت!