X
تبلیغات
رایتل

اسپند روی آتش

یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 03:47 ب.ظ

یک صفای الکی! یک وفای الکی!*

اولین باری بود که پا به کوهستان البرز می گذاشتم. 

می دانست عاشق کوهنوردی ام . می دانست کل کل جزء تفریحاتم است. دوست خوبی بود. یک سال بود که زیاد یکدیگر را می دیدیم. گاهی درد دل می کردیم. دلداری می دادیم. از دلخوری های زمانه دم می زدیم.

 زندگی همیشه بیرحمانه بر ما دهه شصتی ها سخت گرفته بود. محرومیتهای مشترک... نوستالژی های مشترک...بسیار شوخ بود و خوش خنده. وقتی می خندید با تمام سلولها و ذرات تن و جان می خندید و به خنده وا میداشت...  بگذرم...

قول داده بود مرا هم تا پلنگچال ببرد. آن روز پر هیجان ترین و طولانی ترین کوهنوردی عمرم را تجربه کردم. 

 مدام خسته می شدم. نفسم بند آمده و رسما کم آورده بودم، اما زیر بار نمی رفتم! حاضر نبودم حتا لحظه ای دستش را بگیرم!(البته آن موقع هنوز ملاحضات شرعی برای من به قوت خود بودند!) 

مدام ،نفس نفس زنان ،می گفتم : 

 " شما برید. من خودم را می رسانم! البته می دانید که من در ارتفاع 3متر زیر سطح دریا زندگی می کنم و الان فقط یک مقدار مشکل کمبود اکسیژن دارم. همین. می رسم بهتان!!!!" 

 خیلی شیرین می خندید و به رویم نمی آورد. آب و آذوقه ی راه ازو بود و ازین بابت هم سخت پیدا بود که هوایم را دارد. 

پلنگچال را رد کردیم. قدری گم و گور شدیم میان کوهستان و بسیار بالا تر سر از ایستگاه های تله کابین توچال در آوردیم! روز خیلی خوبی بود...  

 

...  

 

درست چهار سال بعد...  

حالا دیگر زمان زیادی بود که جزئی از زندگی هم بودیم. 

مشتاقانه دلم می خواست تا پناهگاه "شیر پلا " برویم. اما کنار رودخانه ی کم آب دره ی دربند ، لنگر انداخت! چشمانش فروغ گذشته را نداشت. تمام وجودش ملال بود انگار!
طلسم شده بود او پنداری، که دیگر لبخند و شادی از وجودش نمی جوشید. 

شیشه ای در قلبم فرو ریخت...؛ نه، این آدم که چندی بود خلق و خوی برگردانده بود، دیگر آدم سابق نمی شد.... 

نشد هم ! و درست یک سال بعد... دیگر آن آدم ، نبود! 

 کوهنوردی اول شگفت انگیز ترین کوه پیمایی عمرم بود و کوه گردی(!) دوم؛ کسالت بار ترین و غم انگیز تزینش... 

 

بعد از آن، بسیار پیش آمده که با دوستان جان در کوهستان شمال تهران گشته ام . هیچ کدام آن کوهنوردی اولی نمی شود اما  هر کدام تجربه ی دل انگیز و بی نظیری  بوده است.  

و الغرض یک چیز را خوب آموخته ام؛ این که دوباره اجازه ندهم دوستی های خوب ،خراب شوند... 

 


* تیتر برگرفته از ترانه ای از محسن نامجوی عزیز