X
تبلیغات
رایتل

اسپند روی آتش

یکشنبه 6 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 12:00 ب.ظ

خاطره ای از زبان یک نفر!

" می گویند مستی و راستی!، والا درست نمیدانم این را برای حفظ  قافیه می گویند یا واقعیتی ست...

بگذرم. واقعا دلم می خواست بدانم در کلّه ی آن فرد چه می گذشت؟ اصلا در آن حالت چیزی می گذشت؟
پشت سر دختری که روی صندلی نشسته بود ایستاده بود و با طره های آویزان از روی کلیپس مو بازی میکرد! دختر حتا برنگشت او را نگاه کند و شدیدا خودش را زده بود به کوچه ی علی چپ... انگار که او هم سردرگم بود... چند دقیقه بعد آمده بود نشسته بود روی نزدیکترین صندلی. فقط یک نفر  فاصله ی آن دو بود! که او هم گیج بود... یا چه میدانم شاید خودش را زده بود به گیجی! داشت دستگیرم می شد که وقتی یکی در عالم ما نیست، مرام اینست که درکش کنیم و سر به سرش نگذاریم! کاری که آن یک نفر و آن دختر شاید داشتند انجام میدادند.

چشمکی و اشاره ای نصیب دختر شد! لبخندی زد و سر به زیر انداخت. خواست که از تلاقی نگاه بگریزد. گریخت هم، اما  صدا و گوش را نمی توانست مانند نگاه و چشم از هم دزدید!
 صدا  گفت :شمام شب اینجا بمونین! گوش شنید، اما به نشنیدن زد، کاری که از عقل بر می آمد فقط، و دختر با تمام دستپاچگی که در وجناتش موج می زد، انگار شادمان بود در آن لحظه از هوشیاری عقل!
صدا دوباره تکرار شد! علاوه بر "او" دیگران هم مست و هوشیار در صحنه بودند. این بار زبان مجبور شد بگوید: جان؟!!! و صدا دوباره بصورت مبهم همان کلمات را با اصرار بیشتر تکرار کرد : شمام شب اینجا بخوابین!

زبان هم خیلی مبهم بهانه ای آورد... دیگران ، گفتگوهای دیگری را پیش کشیده بودند، مکالمه ی نیم بند عقیم مانده بود و آن فرد در گریبان گیجی اش رها شده بود. تلوتلو می خورد و سکسکه می کرد،لپ هایش گل انداخته بودند و چشمانش کاسه ی خون... دختر را می دیدم که دزدکی زیر نظر داردش! همه نمی دیدند و فقط دختر در حرکات آن فرد دقیق بود و من .کم کم فهمید و فهمیدم که ما هم نباید ببینیم.
گویا  این هم از آداب و مرام ِ مرامنامه ی نانوشته و شایسته ی این مراسم است!"